رفتم چادر بکشم رو ماشینم،

مهندس فلانی، یک رول نقشه دستش گرفته بود، به کارپرداز داشت می گفت این نقشه باید خیلی فوری فوتی برسه دست فلانکس...

جوری با اصرار و فشار و تحکم...

خنده ام گرفت. انگار بگی یک بچه رو نگاه می کردم که تو تئاتر، نقش آدم بزرگ بهش داده باشی. حرفهایی که به جثه بعضی شاید بیاد اما به بلوغشون، بزرگ شدنشون... به خیلی چیزهاشون نمیاد

درست عین بچه ای که ریش و سبیل با پنبه براش بذاری و بفرستی اش رو سن

زن گرفتنش مسخره است

بچه داشتنش مسخره است

دیالوگهاش، دغدغه هاش، درست پیداست مال یک جای دیگه است، کفشش اندازه پاش نیست به اصطلاح

...

نمی دونم

یا شاید ما زیادی خری شده ایم به اصطلاح،

زندگی ساده تر، کوتاه تر، و مسخره تر از خیلی حرفهاست...

گاهی آدم حس می کنه کنار زمین بازی بچه ها نشسته و شاهد تلاششون و تو سر و کله هم زدنشونه، دارند خودشونو زخمی میکنند اما، تو این کنار، کلّیت جریان زندگی رو نگاه می کنی و انگار که چیز خاصی نیست که در حال رخ دادن باشه، آرامی و برقرار...