خداترس
رفته بودم آب بردارم، یک زن نسبتا مسن پای شیرآب نشسته بود، گفت بیا تو اول بردار
گفتم منتظر می شم
گفت نمی شه که. من می خوام آب بخورم تو می بینی!
خنده ام گرفت. تا دبه ام داشت پر آب می شد، پرسید اگه آب بخورم می برند شلاقم می زنند؟
گفتم نههههههههه! بخوووور! خودشون تا خرتناقشون خورده اند!
و خدایی کسی که بعد از ظهر بیست و یکم رمضون حال شلاق زدن داشته باشه، فقط یک نامردی است که تا خرتناقش خورده باشه! حال کجا بود!
و دلم سوخت. برای بنده ای اینقدر نا مطمئن از خدایی آنقدر غایب در زندگانی اش! برای گردن های ستبری که دین آبشخور دنیاشون شده است. برای ترسی که بر مردم سایه کرده است. امسال بر خلاف همیشه به وفور می دیدم ملت تو ماشین یا دهنشون می جنبید به غذا خوردن یا سیگارشون به راه بود و بیش از هر چیز فکر می کردم و حس می کردم دهن کجی است! دهن کجی کردن به دینی که در دنیای ملت، فقط ضیق و فشار و وظیفه تعریف می کنه و هیچ راحتی را ثمره نداشته است...