امروز قبل از ظهر اومدم اصفهان. کولر ماشین جواب نمی داد لامصّب!

قرار بود نظافتکار بیاد، اینه که من زودتر اومدم. به همین سادگی.

خونه را یک ورقه خاک پوشانده است. حوصله تمیز کاری هم ندارم! حداقل الان ندارم! تا ببینم چی می شه بعد تر.

اظهارنامه مالیاتی ام را هم پر نکرده ام. تازه باید واسه مرحوم ابوی هم پر کنم که اون دیگه بدتر. هیچی ازش اطلاعات ندارم. 

آقا بذار اینو بگم. صبح، موش را گرفتم! با تشکر از تجارب ارزنده شما همگی. هم خیار به تله زده بودم هم فندق داغ! فکر می کنم به هوای فندق اومد چن از مجاور تله به سمت تله حرکت کرده بود و نه از مقابل! موش زیرک و زیبایی بود. مرحوم. همچین تله افتاده بود رو کمرش که باباش جلو چشمش اومده بود! تله یک ملّق تو هوا زده بود و افتاده بود روی جنازه موش! خوب بود. دمتون گرم. کلی هم تحقیقات خودمو به کار بستم هااااا! مثلا تله را در یک مسیر  تنگنا و دالان مانند گذاشتم جوری که موشه اگه سیر هم بود، باید مووووووش می شد و از کنار تله رد می شد! این که موشها از تاریخ و از سرونوشت پدران و اجدادشان عبرت نمی گیرند، مایه هلاکتشونه! وگرنه دو ماه قبل پدر همین موش جوان به همین تله گرفتار آمد! فقط من نمی  دونم تنوع طلبی باعث مرگشون می شه، شکمبارگی، یا تنبلی! بهرحال اگه از این یک لقمه که سر تله می ذاره آدم اینها چشم بپوشند، یک دنیا خوراکی دم دستشونه! چرا نمی خورند؟ اینها خوش رنگ و لعاب ترند؟