دیشب صورتحساب مهناز خانوم اینها رو گذاشتم لای درشون. امروز شوهرش زنگ زده می گه من که از این سر در نیاوردم، بگو چقدره تا بدم.

صرفا همچین اعتمادهای صادقانه ای باعث می شه کلاه بلندی را نکشم روی گوش دراز همسایه ها! وجدان.

وگرنه با یک مشت الاغ هم طویله ام! مرتیکه رو شب عید ماشین زده، نکشتتش، منو که می بینه چپ چپ نگاه می کنه. خب به تخمم که ماشین زدت. کاش کشته بودت!

(ببخشید تخم برتری ها که یکم لحنم تنده! شما به زهار تخم باباتون ببخشید این بی تربیتی منو. بقیه هم برن لغت جدید رو سرچ کنند یاد بگیرند.)

چند روز قبل، بین نوشته های بابام می چرخیدم و می خوندمشون. چقدر نوشته ها غنی بود. بد خط، اما زیبا...