سیرم
یخچالم پر از میوه است! خربزه، هندونه، زردآلو و گیلاس و طالبی. تمامشون سبیل به سبیل یخچالمو پر کرده اندو کنارشون ماست خونگی ترش و سفت، نصف دبّه آش رشته، پنیر، فلفل دلمه ای و فلفل قلمی و خیار...
خدایا شکرت
زیاد ندارم، اما حرص هم ندارم. بابت این چندبار شکر!
خوبم
تراس را شسته ام و خشک شده کم کم. امشب باید یک پتو دیگه هم بندازم که یکم نرم باشه زیرم. صبح، اگه خدا بخواد یکم زودتر از خونه می رم که اینقدر هر روز دیر نشه کارم. امروز هم می شد به موقع برسم ولی ظرفها نشسته بود. منم کرم دارم سر صبح دلم می خواد ظرف بشورم! بعدشم ترسیدم عصر که برمی گردم آب نباشه و حرص بخورم با یک عالمه ظرف نشسته. واسه همین دیر رسیدم...
پسرهمسایه را امشب می بردند که بره سربازی... از خاطرات ناخوش زندگی ام.
و مرحوم پدر که خاطره سربازی رفتنم همیشه با یکی از بدترین خاطراتم از پدر عجین است. بماند...
پدر، هرچه را نپوشید از دستش رفت
هرچه را خرج نکرد، وا نهاد
هرچه اگر محبّت نکرد، روزهای آخر حسرت خورد و شرمساری برد
هرکاری را ناتمام گذاشت، حسرت برد...
باید موش نبود تو زندگی. باید عبرت گرفت تا به همون تله دچار نشد! باید،
باید بهتر زیست. نسل به نسل. روز به روز. سال به سال.
معلوم نیست نفر بعدی که می میره کیه. و کی!
به قول هایده،
شاید این شب به طلوع صبح فردا نرسه!
شاید این تشنه خسته پا به دریا نرسه!
شبتون شیک
بخوابید. و نگران من نباشید. نگران هیچکس نباشید، جز خودتون! همه حالشون خوبه، بدترین شمایید! هر کسی خودش!
شب خوش
آمرزیده بشید الهی