فیلمهای کولبرها رو داره نشان می ده

و من خجالت می کشم از دیدنشون

یادم می افته به شعر معروف اخوان ثالث

دو تن رکشا...

 

الا يا هر كئي, هان با توام, با تو

بلوغ آفرينش را شگفت آورترين فرزند.

و هم با تو

جدايان عناصر را دمي در عالمي پيوند

اگر ننگت نمي آيد, ببين, آنك!

دو هم نسج تو انسانك,

...

دو همتاي تو بي همتا,

خدائي يا خداچه, خواجه يا راجا.

ببين, آنجا!

 

دو «تا» ركشا

يكي خمانده تن, افكنده سر, زنجير بر سينه,

دگر با راستاي تن

زمين را مي برد با زاويه ي تنگي.

يكي از پيش

دگر از پشت

و مي رانند گاري را

كه دارد كندرو چرخ كج آهنگي.

دو همتاي تو, بنگرشان و ديگر هيچ

اگر نام آوري پاكي, وگر آغشتة ننگي.

 

دو تن ركشا, ببين آنك

غرور آدميتشان به سم چارپائي سوده از ناچار

سراپا شاخ و برگ خويشتن هاشان تهي از بار

دو همريشه ي تو از اين جنگل انبوه انساني

الا يا تو, ببين يكبار

دو ركشا را به سربالائي آن راه طولاني.

 

ـ «اگر . . . هي . . . كاشكي راه ميان بر بود!»

ـ «هنوز اين تازه دشت اول ست از صبح,

چه شب زود . . . آه . . .»

مي برد نفس در سينة ركشا.

چه زود از ره درآيد شب زمستان ها.

همين مي خواست با خود گفت, مرد باركش, شايد؟

شب ست و برف مي آيد

و سنگيني به سنگيني مي افزايد.

ـ «هنوز اينجا كجا؟ آنجا كجا؟ هيهات!»

ـ «و سگ مصب, چه سربالائي تندي!»

دو تن هر يك سخن با خويشتن گويند, حال گفت و گوشان نيست

از ايشان نشنوي جز غيژ غاژ چرخ گاريشان

ـ «چه . . . بي صاحب بماند كاش . . . چرخ بي خود كندي!»

 

مدام اين برف كجبار زمستاني,

به تصوير سياه شب, سپيد و كج زند سايه.

و دايم مي برند و مي برند آن سايه را با خويش,

دو تن ركشا كه مي رانند آن پربار گاري را

به سر بالاي ناهموار با خود پيش.

 

ـ «چه برفي! بار مردم خيس شد يكبار»

بر او هم مي نشيند برف سر تا پا

ولي ركشا به فكر بار.

 

و اينك چار راه ست و چراغ سرخ

نمي ديدند پائين بود سرهاشان, دو تن ركشا.

ـ «كجا؟ هش! هشه حيوان!»

پاسبان گويد.

ـ «نمي فهمي؟ چراغ قرمز ست اين, آدمي يا خر؟»

همان شيرين زبان گويد.

 

دو تن ركشا و يك گاري, زغالش بار

دم آن چارراه و آن چراغ سرخ,

به پا برخاسته: در انتظار نوبتند انگار

الا يا هر كه هستي, با توام اين بار

درين حالت گمانم از قد و بالا همانند تواند ايشان.

ببين آنجا, دو ركشا مرد و گاريشان.

برو, باري بپرس آيا

كدام افسون, دوپا را چارپا كرده ست؟

و بنگر خوب, آيا هيچ اصلاً مي شناسيشان؟

 

شب و سرماست

و سرما خيس و خيسي تيره است و تيرگي سنگين

و سنگيني چه سنگين, آه بيش از اين چه گويم حرف

شب ست و برف.