درست ساعت یک و چهارده دقیقه صبح، فریزر به ابد پیوست!

کامل خفه شد!

یادم به خوابگاه افتاده بود، و رمضون

کابوس اون زمان، جنب شدن بود! چون حموم نبود و با وضع محتلم، روزه قبول نبود و حتی بی روزه، از غذا خبر نبود! چقدر ایامی که باید حال کیرمونو میبردیم، به نکبت گذشت! الانشم! یعنی زیر این مهتاب و توی این هوا وتراس، واقعا نباید یکیو تا خرتناق ادم ...؟

لعنت به شیطون...