وجدان
حالا منم می خواستم غر بزنم از کار، دیدم بابا خیلی ها اصلا کار ندارند. لذا بر مصیبت صبر می کنم!
موضوع اینه که باز رفتم اداره مالیات. بعد درست زمانی که نیم ساعت تاخیر خورده بودم، در اداره مزبور هنوز نیم ساعت به شروع کارشون زمان مونده بود! ا حساس عمله بودن می کرد آدم! یعنی شماتا بیای بشینی و طرف بیاد و روشن کنه و با همکارش بی مزه بازی کنه و اینها، در نقطه صفر شروع کار اوشون، شما یک ساعت و نیم تاخیر داشته ای سر کار خودت! حالا تا انجام بشه و اصلا آیا بشه یا نشه و بعد کلی مسیر بری تا برسی به محل کار خودت، روز از کف رفته است
نمیدونم چه حکمتی است ملت کار ندارند له له می زنند بعد همینکه جاشون رو صندلی یکم سفت شد و عرقشون خشک شد، فوری می زنند به گشادی!
ولی دمش گرم یک آقایی تو این اداره مالیات هست، به اسم انوشیروان هاشمی. فوق العاده با پشتکار، مطلع از کار خودش، دلسوز، یعنی من هر بار می رم ایشونو می بینم حال می کنم. الانم نیم ساعت قبل همه اونجا بود! با سابقه هست ها! ولی استخون دار و کار درست. مثبت. باحال! زنگ زده بود مدرسه ای ظاهرا، داشت می گفت که صبح یادش رفته پول بده به پسرش بیاره، عصر میاد تقدیم می کنه! فکر کن! با بعضی دیگه ها مقایسه کن حالا