قبح ماجرا !
حواسش نبود، روسری اش رفته بود بالا و یک تخت سینه ازش مشخص بود با دوتا جی جی که توی یک سوتین سبزآبی اسفنجی، نصف پایینشونو قایم کرده بود و دو تا گردله خوشگل از بالا پیدا بود...
بهش گفتم،خیلی معمولی و خوب شروع کرد به استتار سینه هاشو و فقط گفت بیبین کارهاتا!
خخخخخخخ
خب بود
یادم رفت چی می خواستم بگم...
هان، یادم که نیومد واسه چی براتون نقل کردم اینو منتهی، حالا که پیش اومده بذار بگم اینو.
رفتارش، خیلی خوب و عادی و معمولی بود انگار نه انگار که چیزی شده است.
مانتوشو جمع کرد و روسریشو پهن کرد و انگار نه انگار که چیزی شده اصلا.
گفتم این رفتار یک آدم چیز خورده است. نه ماه است ازدواج کرده ها، منتهی دیگه دادنی هاشو داده و دیدنی هاشو دیده، آشتی کرده با موضوع. حالا الان به طرف دختر مهتاب ندیده می گی بالا چشمت ابرو هم هست، می بینی تب می کنه، لرز می کنه، دو ماه باهات حرف نمی زنه، بعد میاد برات یادداشت می ذاره که از اون حرف اونروزت ناراحت شدم خیلی.
بعد تو هرچی فکر می کنی که کدوم حرف کدوم روز دقیقا، می بینی اصلا یادت نمیاد چیزی.
نه روزش یادت میاد، نه حرفت!
بعد که یک حدس خیلی پرت می زنی می بینی برات می نویسه نهههههه، از اینکه گفتی بالای فلانم فلان! یعنی حتی الان هم حاضر نیست نه لغت چشم رو استعمال کنه نه ابرو رو! در اشاره به فلان خودش هم حتی، از ایما و اشاره استفاده می کنه که ییهو مجددا سرش درد نیاد و اعصابش به هم نریزه!
دیگه خییییییییییلی که منصف باشه می گه من مشکل دارم میدونم!
وگرنه که میاد به شاخ شونه کشیدن که مگه خودت مادر نداری مگه خواهر نداری مگه حریم شخصی سرت نمی شه مگه سند بیست سی را قبول نداری! تروریست، فاسد، عنکبوت، وزغ الخ!
گممممممممممممممممممشید بابا! وقت بشریت رو تلف کردید با این کارها!
والله!