پدر مجدد!
امروز هم به سختی به انتها رسید.
انتهای روز کاری و مشغولیت حرفه ای.
یک گزارش رو می خوندم. گزارشی که خیلی هدفمند و بدبینانه نوشته شده و با اینکه سعی می کردم حساس نشم، اما آخرها مدل کنایه و بد و بیراه شده بود نوشته هام...
آدم وقتی دست به قلم می بره، یکم انصاف هم باید بده دست قلم
هرچند، امروز داشتم قران می خوندم دیدم تو حرف زدن هم ملزم شده ایم که رعایت کنیم...
وَلا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَلا تَنَابَزُوا بِالألْقَابِ بِئْسَ الاسْمُ ...
من وقتی مراعات می کنم اذیت می شم.
دلم می خواد حرف بزنم منتهی
می دونم یک عده تو تاریکی نشسته اند، دم نمی زنم...
امروز به شدّت پول لازم شدم. بازم نوبت سرمایه گذاری است و اینبار، واسه این یکی خواهرم، باید یک کارهایی بکنم...
نمی گم. نپرسه کسی...امیدوارم که بتونم...
+ نوشته شده در سه شنبه یکم تیر ۱۳۹۵ ساعت 16:58 توسط آرش
|