صبح امروز، یک مبلغی را باید جابجا می کردم. ساتنا محدودیت داشت لذا یک بخشی اش را ساتنا کردم، بقیه را پایا.

جفتش برداشت شد

ساتناهه به مقصد رسید،

پایا نه هنوز!

یعنی خورده شد؟ پولم کجاست؟!

 

پریروزها یک بابایی واسه حساب کتابهاش با مرحوم ابوی اومده بوده سراغ اخوی. 

چه ملتی هستند...

طرف گفته کاری که بابات برای من کرد برای بچه هاش گمان نکنم کرده باشه...

و چقدر جگر آدم می سوزه که این حرف، حرف درستی بود!

طرف با پشتیبانی بابای ما کارخونه دستمال کاغذی می خره! خرده ریزه هاش بماند.

بعد ماها خودمون همیشه دست به عصا راه رفتیم و رو پای خودمون، فقط لرزیدیم...