از ظهر که اومدم، دستم به اموات بند است. یک سری رفتیم مزار پدر. بعدش رفتیم فاتحه مادر زن اخوی. یک عااااااااالمه نشستیم. برادر زنش، مرد بزرگ، هی به من تیکه می انداخت. خب اینکه بعضی ها چاقند بعضی لاغر، یحتمل دست خودشون نیست. و اگه به انتخاب من بود قطعا لاغری را انتخاب می کردم، همینی که الان هستم. اگه تو مجلس عزا شکم چرونی نمی کنم اون منش من است، حالا یا درست یا اشتباه. دلیل نمی شه هی بخواد چپ و راست گیر بده به لاغری من. به توچه مردک! مثلا سنی ازت گذشته، هرچند شعور به سن و سال نیست اصلا.
حالا دوباره فردا هم باید بریم مراسم. اینم عیب نداره می ریم مسجد. اما اینکه بیایم خونه، بعد واسه شام برگردیم بریم سالن، این واااااااااقعا دیگه تو قاموس من نیست! از طرفی زن داداشمون می گه این همراهی کردن است و خب است! چه باید کرد به مولا؟! ببینم اگه مامانم گفت باید بریم می ریم وگرنه، خوردن شام میّت، به ما مکروه است!
والله.
کی رسول الله تو شب وفاتش ضیافت شام داد؟ کو؟ کجاست؟!
بگذریم. خسته شدم امروز. ظهر که نشد بخوابم الان از گرما هلاک می شه آدم...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر ۱۳۹۷ ساعت 21:47 توسط آرش
|