صبح علی الطلوع، به زور و دلخوری پاشدم
بساط صبحانه جور کردم، فکر می کردم دیرم شده است
سر سفره فهمیدم که یک ساعت عوضی حساب کتاب کرده ام و زود بلند شده ام!!
فلانم تیر کشید به مولا.
یک یادداشت زدم رو در آسانسور که خراب شده و بیاید پول بدید! آدم یاد کیوون برره می افته با دیدن من!
تو راه هم که یک نامردی پشتم چراغ می زد سبقت بگیره، نگو یکی تو نقطه کورم بود و اگه به این راه می دادم قطعا با اون تصادف می کردم. حواسم بود به ماجرا و راه ندادم و یکم جلوتر این مرتیکه اشکول جوری پیچید جلوم که عبرت بگیرم!
کلا تو جاده نباید سر به سر کسی گذاشت. ضمن اینکه نباید نامردی هم کرد
خلاصه با نگهبان شرکت با هم دخول کردیم تقریبا، و حالا پدر صاحب بچه در میاد تا عصر بشه و بریم منزل باز
+ نوشته شده در شنبه نهم تیر ۱۳۹۷ ساعت 8:7 توسط آرش
|