دیروز رفتیم مراسم فاتحه، کنار مسجد یک خیریه بود، تصمیم گرفتم یک تاج گل اهدا کنم.

از طرف پرسیدم چه قیمتی داری، گفت 20 هزار و 35 هزار

قرار شد یکی برام بنویسه. همون آن ازش پرسیدم کارتخوان داری؟ گفت دارم ولی خرابه، برو از سر کوچه نقدی بگیر تا من می نویسم...

راه افتادم که برم، همزمان تو کیفمو نگاه کردم و داشتم، برگشتم

ازش پرسیدم از کدوم قیمتی ها داری می نویسی؟ گفت از سی هزار تومنی ها !

فهمیدم این قاطی داره مردک! گفتم نه، بیست تومنی بنویس! خرجی نداشت براش یک کلمه با ماژیک داشت می نوشت ،ولش کرد و رفت رو یکی دیگه شروع کرد نوشتن.

بهش گفتم کارتمو امتحان کنم شاید درست بود، گفت بکن

وقتی کارت کشیدم، پیام داد ارتباط قطع است. بهش گفتم یک جایی پات به سیم خورده قطع شده اون پشت رو چک کن، دیدم می گه نه سیم از زیر دستگاه در اومده است!!

نگاه کردم دیدم بله، مردک، سیم رو از دستگاه کشیده است بیرون!

دیگه کردمش تو و کارت کشیدم و پسرعمو رو که اونم اومده بود تاج گل بخره، از خرید منصرف کردم و رفتیم!

یعنی، مملکتی که خیره هاش هم دزدند، مستحق خشکسالی که هیچ، آخوند که هیچ، مستحق وباست!