می خواستم برم خرید،

نشستم که بازی تمام بشه بعد

شاید فلفل بخرم که کباب درست کنم. 

یک محافظ برق هم باید بخرم، واسه آبادی

دیرتر برم. تاریک بشه که یکم بدوم! عین مرغ شده ام از بس تکون نمی خورم.

سرچ کنم که این خطهای میدان فوتبال واسه چیه. امروز احمد توضیح دادش ها، اما اقلا این قطاع دایروی جلوی دروازه ها به دلم ننشست! 

یکی از بلاها و آفت هایی که گریبان فوتبال رو گرفته این تلاششون واسه خییییییلی خاص بودنه! طرف می بینی همچین می خواد مماس بزنه زیر طاق دروازه که می خوره به تیر افقی دروازه! خب مرد حسابی! حالا یک متر پایین تر هم بزنی نمی میری! چه بسا که گل بشه طرف نتونه بگیرتش. حداقل اینه که مچش می شکنه راحت می شی! چه لوزمی است که اینجوری گووووووووشه را بذاری هدف؟

مربی بسکتبال گفته بود این تیم فوتبال هیچ بار حتی نتونستند سه تا پاس درست متوالی بدن! حالا سويد هم همینطور شده است...

دو روزی می شه که همه ریخته اند سرم که ازدواج کن. 

من، واقعاً پام جلو نمی ره واسه یک ازدواج سنّتی 

پیامهاشونو با تاخیر جواب می دم که نخوایم حرف بزنیم رو موضوع. ولی، خب که چی؟ من چکار دارم می کنم با زندگی ؟! دلم می خواست چیزهای دیگه ای را تجربه بکنم. مرده شور حسن رو ببره با این وضع مملکت داری اش! خاک بر سر...