خواستم بخوابم بعد ناهار،
هر یکربع، یکی زنگ زد رید به وسط تا کناره های خواب!
هوا گرم است و بر کلافگی اضافه می کنه به نوبه خود...
روبه رو، کیف سفرم را گذاشته ام! با دسته ای درااااااااازف و لباسهایی که از لای زيپی نیمه باز، سرک می کشن بیرون.
مال ماموریت شیراز است. همون که یکراست برگشتم.
حس سفر، حسّ خوبی است! بذار چند روزی این نماد سفر جلو روم باشه...
یک عالمه علف دم کردم! کاسنی، گل گاو زبان، ریش بلالی، گلورونه، ناخنک،...
نمی دونم چی بشه. تازه آب بستم بهش...
تو تلگرام و واتس آپ به چندتا رفقا کانکت شدم اما بی حوصله تر از اونی بودم که تصور کنید...شاید بد نباشه حذفشون کنم...
یک سری به وصیت نامه ام زدم! خیلی جالبه. آدم تادست نبرده و چیزی ننوشته، فکر می کنه همه چیز خیلی روشن است. همه چیز مشخص است. تا می نویسی تازه هی یادت میاد که ای بابا، فلان چیز هم هست! الان یادم افتاد یک خط تلفن به اسم من است که از پول مجتمع است! رفتم اضافه کردم که اگه یک زمانی نبودم، واگذارش کنند.
و همزمان یادم اومد از کسایی که بدهکار بودند. دست از طلبم اون زمان من شسته ام، اما اینکه از طرف نگذرم، این که یک پیام بهش بدم،...
کینه شتری ام! خیلی شتری! وقتی حس کنم کسی کلاه سرم گذاشته، ازش نمی گذرم! نمی تونم...
چه کنم؟
دلم کیک می خواد. پای سیب دقیقا!
...
برم بخرم؟
تا اصفهان باید برونم...