زمانه از ورق گل مثال روی تو بست...

رفتم بیرون. سه ساعتی شد حدودا. یک عاااااالمه مسیر رفتم که از عمو نوروز پای سیب بخرم. همه چیز داشت بجز پای سیب! یکمشت شیرینی ناشناخته دیگه خرید کردم ازش.

یک تابی تو شهر زدم. فهیمه گوشی اش را جواب نداد، گفتم اگه جواب بده برم پیشش. اونم تنهاست و اونروز می گفت تنهایی حوصله اش نمی شه غذا سفارش بده حتی! فکر کردم یک کبابی با هم بزنیم، که قسمت نشد. هنوزم جواب نداده ابله!

یکی دو بار نیت کردم برم  چهارراه دهش، به همکار اسبق که الانه رفته فست فود زده سر بزنم، بازم کونم نکشید. یعنی حوصله اش را نداشتم راستش!

برگشتم سمت سپاهان شهر و از فروشگاه نگین یک عالمه خرید کردم. پنیر، مایونز، چی توز موتوری (که گرون شده بود)، آبلیموی طبیعی دو بطری خریدم یکی هم ببرم واسه مامانم. محافظ برق خیلی گرونتر از آبادی می داد! نخریدم. مایع لباسشویی هم برداشتم با چای کیسه ای واسه نظافتکار و خلاصه، شصت و اندی هزار تومن.

چه گرون شده همه چیز. آخوند، در مملکت داری رید و اگه جمعش نکنه، چنان ضربه ای به اسلام وارد می کنه که جنگهای صلیبی نکرده باشه! 

سیاوش قشنگ می خوند:

طبیعت:

بزن بیرون ببین فصلهای سال رو

بهار و تیر و مردادش مهم نیست

پر از زیباییه ذات طبیعت

تگرگ و باد و بورانش مهم نیست

 برو از کوچه های شب گذر کن

ببین تنهایی هم دنیایی داره

خدا همراه شبگردهای تنهاست

محاله که تو رو تنها بذاره

+++

بزن بیرون همون وقتای تلخی

که دردات گر می گیرن توی سینه

نذار یادت بره دنیا دو روزه

نذار غصه توی قلبت بشینه

بزن بیرون بدون عقل و منطق

یکم دیوونگی خوبه همیشه (یاد شیروانی افتادم اینجا! هر چند بار که خوند! من یادش افتادم!)

تموم زندگی قد یک لحظه است

نگو فردا و پس فردا چی میشه

 

این بیت آخرش مرحوم ابوی را به یادم میاره. همیشه درحالی که فیگور بخصوصی می گرفت سرش رو تکون می داد و می گفت، دالون مرگ دراز است! دالون مرگ دراز است!

هیچوقت فکرش را هم نمی کرد دالون مرگ، به این کوتاهی باشه!

خیلی کوتاه! 

اونقدر که باورش نمی شد تا آخر...