روزی من چهل ساله می‌شوم ...
و موهایم جوگندمی حتما ، بازهم شب‌ها تنهایی قدم میزنم ، و باز هم هدایت می‌خوانم ...
آن روزها کم حرف‌تر و آرام‌تر می‌شوم ، کم‌تر می‌خندم ، بیشتر نگاه می‌کنم و عمیق‌تر فکر ...
حتی شاید سه شنبه‌ای بیاید و فراموشم شود !
حتما تو هم کم‌تر چشمانت می‌درخشد و به آراستگیِ قبل نیستی !
و هرگز خاطرت نیست نقاشی‌ام میانِ کدام کتابِ فراموشی‌ات خاک می‌خورد ...!
و اصلا برایت مهم نیست تنها مخاطب زندگیِ یک مرد بودن چه حسی دارد !
لابد آن موقع دخترت عاشق شده و سعی داری انتخاب منطقی را یادش دهی و برای دوست داشتنش دلیل عقلانی بخواهی !
و یک روز که سعی داری هوای یک عشق را از سر دخترت بپرانی ، با هم سری به کتاب‌های دانشگاهی‌ات می‌زنید ، ناخودآگاه خشکت می‌زند و یک لبخندِ عمیق از انبارِ کهنه دلت بیرون می‌آید ...
نفست حبس می‌شود و من را به یاد می‌آوری
و مقایسه بین یک همکلاسیِ دیوانه دورانِ جوانی‌ات با شریک زندگی کنونی‌ات گند بزند به تمام دلایل منطقی‌ات ...!
و بالاخره در چهل سالگی متوجه می‌شوی عاشقی منطق ندارد و دوست داشتن دلیل ...!

مهدی_بهرامی

 

---------------

بهرامی عزیز!

دل قوی دار برادر!

دل قوی!

تو هم روزی چهل ساله می شوی،

اما هرگز به خودت تلقین نکن که به تخم چپ کسی بوده یا هستی عزیز!

هرگز نه بوده و نیستی! 

در چهل سالگی ات، پیراهن های شاد بخر،

لباس تمیز و آراسته بپوش

ادکلن بزن

موهایت را شانه کن.

تند تند به آرایشگاه برو.

به شکمت اختیار بیشتری وا بگذار که تو را به کبابی ها، به فست فودی ها، به آشی ها، به هر کجا که میلش می کشد ببرد!

رهایش کن! 

رها کن!

نففففففففس بکش

مثبت باش، اما، خود فریبی ممنوع!

با خودت صادق باش!

کاش می توانستم کلیپ یک معممی را که همین دوروزه درباره حیوان بودن(!) زنان داد سخن می داد برایت بفرستم! شاید در تسلّای دلت کمکی باشد ولو اندک...