داره یک پروژه می گیره، فلان جا
من از اولش گفته ام نمیام!
بهم می گه، می برمت!
بعد برام حکایت تعریف می کنه. می گه یکی دوستان یکبار تصمیم می گیره بره شهرضا، خونه یک رفیقی.
از مینی بوس که پیاده می شه آدرس رو نگاه می کنه و به یک راننده تاکسی ای می گه مثلا، شما خیابان امام می ری؟
راننده، نگاهش می کنه و با اون لهجه شهرضایی بهش می گه، مییییییبرمت!
خلاصه، سوار می شن، ولی تو دل این بابا یکمی خالی شده بوده.
تا داشتند می رفتند طرف بقیه آدرس را نگاه می کنه می بینه مثلا کوچه شهید بزرگواری. می پرسه، شما کوچه فلان هم می رید؟
راننده از تو آینه نگاهش می کنه، باز با همون وضع، بهش میگه، میییییییییییییبرمت!
طرف کپ می کنه، همونجا از تاکسی پیاده می شه از ترس!
حالا اینم من هرچی بگم نمیام،
هی می گه مییییییییییییبرمت!
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۷ ساعت 10:29 توسط آرش
|