مهنام نوشته، 

" هیچ می دانی وبلاگ بوی گه گرفته دیگه"

 

خب، آره.

وقتی زخمها را آدم ناخن میکشه، جراحت حاصلشه. 

چرا فرار میکنید از بحث های جدی؟ 

هر انگاره ذهنیتونو اگه آدم انگشت بزنه، عصبی میشید، انگار که مطمینید بر هیچ بنای محکمی استوار نیست .نگرانید. مسایل حیاتی زندگی رو سر بسته گذاشتید و رد شدید. در انتخاب دین، زحمت را به دوش والدین و اونها به دوش والدینشان گذاسته اند و همین منوال تاااااا برسیم به صفویه که حضرت شاه، تشیع را برای ما برگزید و خیالمان را راحت کرد!

ازدواج، زحمت فکر کردن و سبک سنگین کردن و رد و قبول و حتی ریزترین مراسمش را گذاشتیم با والدین، که اونها بهتر میدونند مهریه لازمه حق فلان واجبه،سرویس اگه نباشه بده، فیلمبرداری باید بشه، ماشین اینه گل اونه... هیج ایده آدم واری نداریم که پیشکش، حتی هزینه عروسی و عقدمونم با والدین محترمه، و ما مسوولیت ناپذیر و آماده خوار و هندجگر خوار...

کار، به عهده دولته برامون میز تدارک ببینه! و الا ما بیکار!

چمونه؟ دقیقا یکی بیاد بگه کدوم مساله زندگیشو خودش سامان داده، تا بوی گل بگیره و بوی گلاب!

دوست دارید براتون شعر بگم، ریلکس کنید شمایان؟

این تک بیت را صبح واسه احمدآقا سرودم، پیش زمینه اش تفکرات آقا درباره ازدواج!

به تو و فکر خرت باید رید!