مغازه دارهای اون سمت کوچه، یکی دو شب است که نیستند.

حرف بود که می خوان برن ترکیه و از اونجا به آلمان...

بدون جنب و جوش این دو سه تا دکّون، محله واقعا دلگیر و سوت و کور می شه...

 

تو تراس، داشتم سعی می کردم یک آنتن هوایی با لوله آلومینیومی جاروبرقی درست کنم. یک عالمه سیم سر هم کردم، داشتم وصل می کردم که یادم افتاد به چندماه پیش... مراسم ختم پدر...

اون زمان، و همزمان با مراسم ما، چند خانواده دیگه هم عزادار بودند، از جمله یکی جوانی بود استاد سنگ کار که جنوب، به علت برق گرفتگی سوخته بود و به  انتهای خط رسیده بود...

خانواده ها که می اومدند تعریف می کردند که مرحوم اونجا یک هیتر برقی خودش درست می کنه و شب که می زنه به برق، گویا پاش می خوره به هیتر دست ساز و برق بجای اینکه از تو سیم تردد کنه، از تو استاد تردد می کنه، متاسفانه...

کل سیم و سیخ را گذاشتم کنار !

می دونید، قضاوت آدمها تمامش تو ذهنم اومد. اینکه استااااااااااااد سنگ کار که درآمد روزانه اش اقلا سه تا هیتر در میاد از توش، چرا باید یک هیتر خودش بسازه! می دونید؟ تحلیل بقیه، نگاهشون به این حرکت، همه نگاه هایی شماتت بار بود. قضاوتهایی بلا استثنا محکوم کننده! هیچکس همّت اون مرحوم را و علاقه اش را در اینکه وسیله مورد نیازش رو خودش بسازه، تایید نکرد...