چه یادداشتهای عجیبی دریافت می کنم!

این یعنی چی، آدم معمولی؟!:

" ... تازه وقتی 17 ساله که بودم عاقل بودم. اما تو خیلی عجیبی نویسنده وبلاگ،خیلی عجیبی، هیچوقت نتونستم بشناسمت هیچوقت هیچ ادعایی هم ندارم، هیچ ادعایی، تو خیلی عجیبی خیلی..."

 

من از قضا، هیچ پیچیدگی ای ندارم. صاف صافم. رک و راست!

امروز داشتند می گفتند که منو تنها نمی فرستند سر فلان پست. 

رفقا می گفتند شرکت به شما اعتماد نداره! اینه که فلانی را هم می فرسته.

صراحت گزنده ای بود اما، راست بود.

می دونید، بخاطر ناتوانی من نیست که اینطور شده است. بخاطر صراحتم بوده است!

من تو سابقه کاری ام پروژه هایی را هم مدیریت کرده ام. بجز سرپرستی نظارت یک شهرک بزرگ، مطالعات تا ساخت یک سد بلند را هم داشته ام! تمام و کمال خودم به انتها رساندمش. این که اینها منو مستقل به سمتی نمی گمارند، بخاطر اینه که مثل ترامپ، صاف و صریح و چکشی و بی تعارف ام. این که وقتی چیزی به نظرم درست اومد، تو چشم مدیرعامل هم می گم. من مدیر عامل آب یاسوج را جلوی کل کارمندان اداره اش ضایع کردم! جوری که از شدت عصبانیت زمین رو گاز می گرفت و حکم اخراجمو داد!

سابقه نداره این کارها. نمی دونم چقدر تو روابط کاری درگیرید. مدیرعاملی که میاد و منو بعنوان سرپرست مطالعات تا ناظر عالی و طراح اصلی یک پروژه  ممنوع الورود می کنه به پروژه، بیش از حد عصبانی شده است! و من این کار را تنهایی کردم! 

می خوام بگم تعجب می کنم که می گی من عجیبم و نشناختی و الخ. اگه منو نشناخته باشی، بقیه را هرگز نخواهی شناخت چون به مراتب سیاست ورز تر از من اند.

بهرحال، دلم می خواست می دونستم دقیقا کدوم رفیقمی. بخصوص با اون بخش از نوشته هات که اینجا نیاوردمشون.

دلت خواست معرفی کن. یک حدس بیشتر ندارم، اگر حدسم درست باشه، دوست دارم یک چیزی را برات بگم. یک مساله بین من و شما، دقیقا! مربوط به سالها قبل