کباب خیس
مطمئن نیستم معجزی کرده باشه. قبلا که با بقیه شوینده ها می شستم هم همینجور تمیز می شد. فکر کنم باید بیشتر بشورمش. با چی، خیلی مهم نیست.
بعدش رفتم نظام مهندسی یکی دوتا گزارش تخلف پر کردم. بردم شهرداری و رسیدشو برگردوندم نظام. نگو باید کپی هم می گرفته ام! یادم رفت. یعنی بلد نبودم. حالا یک روزگاری دیگه، می رم سراغشون. دو هفته دیگه.
یک سری هم به بانک صادرات زدم تلفن بانک ازش بگیرم. یک قر جدیدی اضافه کرده بودند که هرکی دخول می کرد باید می رفت تاییده کد ملی می گرفت و یک کف دست کاغذ چاپ می کرند براش. مسخره است این حجم انبوه کاغذ که تو ادارات مصرف می شه بیخودی.
تو تمام این موارد کولر روشن نمی شد ! فن کولر روشن نمی شد در واقع. کباب شدم تا اومدم آبادی!
کارها که تمام شد رفتیم با آبجی خانوم پیرهن و پارچه خریدیم واسه داداش و زن داداشمون. مادر خانوم آق داداشمون رحمت خدا رفت و دو هفته دیگه چهلم، باید براشون لباس رنگ شاد ببریم که دست از عزا داری بردارند، انشاالله!
یک و نیم متر پارچه خریدم، 135 هزار تومن شد. مطمئنم سه برابر این ازش می گیرند که لباس بدوزند براش! ولی خب اندازه ها را که من نداشتم نمی شد لباس آماده بخرم. عموما شال رنگی می خرند ولی فکر کردم چقدر شال! بعدشم این بنده خدا خیلی به درد ما خورد و برامون کار کرد، دوست داشتم بدونه که می فهمم...
دیگه اومدیم آبادی و سر ظهر کلی خرید کردم واسه خونه. گوجه، هندونه، هلو، شلیل، خیار، سبزی خوردن،...
هلو ها، طعم بهشت می دن! عاااااااااالی! رسیده، آبدار!
بخورید پیش از اون که بگن براتون بد است ! پدر روزهایی که تو بیمارستان بود، پرتقال می خواست، می گفتند یکی براش لازم است، دوتا بشه می کشتش! نمی دونستم این چه کوفتیه که با یک پرتقال بالا پایین می ره، با یک موز به هم می ریزه. می دونید؟ پتاسیم؟ نمی دونم. یک چیزی، بدجوری قر میومد...