آبادی، عشق است!

سرکه سفید خریدم، یک بشکه! عدس و نخود و رطب هم اضافه کن، جمعا 21600 تومن!

دوغ گوسفندی گرون شده بود. کیلویی 1700 می داد. می گفت چشمه هفته قبل خشکید، الان تانکر 2000 لیتری آب را می خرم 80 هزار تومن، می دم گوسفند می خوره... تازه طرف گفته راه خراب است، باید 100 هزار بدی...

به رضا و رغبت دادمش. درکشون می کنم. دویدن و نرسیدن، طالع قوم به استضعاف کشیده شده ای است که اموالش را خاوری و زنجانی و غارتگران خانوادگی بگیر تا مستمری بگیران سوریه و لبنان و ... چپاول می کنند. کی باشه که جام زهر پر بشه باز...

حدس می زنم مرگ نخودچی فروش آبادی نزدیک شده است. تقریبا هر هفته ازش نخودچی می خرم. می برم اداره، رو میز هست، هرکی می رسه بر می داره. از بیسکویت و پفک و باقی فراورده ها به نظرم بهتر است. ارزونتر هم هست! با پنج هزار تومن می شه یک هفته یک اداره را نخودچی خوراند! پول یک بیسکویت بی کلاس است این عدد!

پیرمرد، از اون زهرمارهای روزگار بود، می گم مرگش نزدیک شده، امروز بسیار بسیار بهم احترام گذاشت! اول که کلی تعارف کرد من اول وارد دکّونش بشم و بعدش که خرید کردم  چقدر تشکر کرد ازم!

کسادی کسب و کار...

نمی دونم آيا باید بگم آدمیزاد، قدرت درک و حس و لمس ماورا را داره، یا باید بگم وقتی یک فکرهایی ذهنت رو پر می کنه، اون افکار صورت واقع به خودش می گیره! من پریروزها به شدّت دلشوره داشتم و حس می کردم هر آینه ماشینم خراب می شه! تصور کن، ماشین کاملا درست، من دلشوره ای عجیب داشتم به مدّت یک روز تمام...

فردای ماجرا، سوار ماشین که شدم، کولرم روشن نمی شد!

اینکه یک خراب شدنی را از قبل از وقوع حس می کرده ام، یک گزینه است

این که تو فکرم انتظار داشته ام چیزی خراب بشه، و بخاطر فکر من کائنات قطار شده اند که ماشین خراب بشه، گزینه ای مخالف امر

واقعاً نمی دونم!

بهرشکل، فردا صبح ماشینمو می ذارم نمایندگی. باید تسمه تیم عوض کنه که خیلی نگرانشم (71000 کیلومتر راه رفته) بعد کولر را عیب یابی کنه و فن کولر را راه بندازه، قفل در عقب ماشینمم از زمانی که مراسم پدر بود این زن و زولی ها خراب کردند. از بس قبل از باز شدن قفل، زور زدن بهش و با شونه کوبیدند و ...، الان فرررررررررری صدا می ده قبل باز یا بسته شدن...

ماشین است دیگه. خرابی داره...

رفتم نونوایی. یک عالمه زن، نون خونگی می پزند. و براشون سوال شده که چرا من هفته ای می رم دکونشون، و چرا اینقدر کم می خرم! بهش می گم من روزی یک نون می خورم! می گه پس بقیه نون نمی خورند؟!

خب چی بگم؟! بقیه کجا بودند!

تازه روم نشد بهش بگم نونت کلفت استف حال نمی ده موقع خوردن! 

نون جو هم پخته بود. کوچک و سیاه و سفت! نمی خورم وگرنه می خریدم ازش...