عصر داداش و خانواده اومدند دیدنمون

دخترش ،سال دیگه کنکوری است و با پر رویی تمام، می گه بابامو راضی کرده ام بفرستتم خارج! که کنکور ندم!

آی من حالم بد می شه از این آدمهای مرخخخخخص!

یکم براش حرف زدم. یکم بهش اطلاعات دادم. یکم توجیهش کردم که تو چه از کنکور خوشت بیاد یا نه، زندگی نمیاد دنبالت! حتی اگه کنکور ندی هم کسی نمیاد دنبالت! این آرزوهای احمقانه رو هم از کله ات به در کن!

بهش می گم اگه حتی بتونی که بری، الان باید دو برابر همکلاسی هات زور بزنی، که اقلا زبانتو به سطح مطلوبی برسونی، نه که روزانه پونزده ساعت استراحت کنی فقط!

نمی دونم. اعصاب منو خراب می کنند این بچه های ناز پرورده