جمعه
بعد از چند سااااااااال، یکی از همسایه ها یک ظرف غذا آورد با یک کیسه زردآلو! گفت این ناهارش !
از تعجب داشتم شاخ در میاوردم !
انصافاً کم بود غذا. یک ظرف هم من گذاشتم براش، با دوغ محلی یخخخخ! گفتم جیگرش حال بیاد
افغان است طفلک. همیشه پیش خودم حرص می خوردم که این پشت هر دری که جارو می کشه بوی یک غذای خونگی به مشامش می خوره و آخر کار، گشنگی نصیبشه و بس.
خیلی بده
با اینکه چندین بار غیر مستقیم به همسایه ها گفته ام اینو منتهی، کسی همّت نداره.
غیررمضون که بود می رفتم از رستوران براش غذا می گرفتم منتهی، دلم می خواست پول رو می دادم به همسایه ها و اونها غذای خونگی می دادند به این بنده خدا.
درست می شیم انشالله.
زنگ زدم همه رو کشیدم پایین که ماشینشونو جابجا کنند زیرشونو جارو بکشه.
با اینکه هر کسی دنبال کار خودش بود، اما همینکه یک عالمه از سکنه رو یکجا می دید آدم، احساس خوبی داشت.
یدالله که مع الجماعه می گن هست، انگار خودشو نشون می داد.
می دونید چی می گم.
اینکه آدم حس نکنه دست تنهاست
که بقیه هم هستند
هرچند، این احساسی گذراست.
کسی وقتی رو که می تونه بذاره واسه شکایت و گله، نمی ذاره واسه کار!