راه راه
آقاشون، الان تنهاست.
پیرمرد خوبی است. یک 405 داره.
ایشون قبل اینکه ماشینشو سوار بشه کاپوت رو می زنه بالا و یک دور آب و روغن و پیچ و مهره های ماشین رو چک می کنه!
پرسیدم چند وقت یکبار، گفت یکی دو هفته ای یکبار چک می کنم.
بهش گفتم نکن بابا. این ماشین من کنارته، دلش می سوزه، می گه به صاحب هم شانس نداشتیم ما.
خندید فقط .
امروز صبح دیدمش، گفت دیدی دیروز آب رادیات را چک کردم؟ گفتم خب؟ می گه درش را بد بستم، رفتم سپاهان شهر، کلی آب از زیر ماشینم می ریخت. زنگ زدم گفتند فلان شیلنگ را باز کن هواگیری می شه. نگو من عوضی یکی دیگه را باز کردم! خلاصه چه دردسرت بدم صد هزار تومن خرجم شد تازه شانس هم آوردم!
...
دیدم، فقط گلها، و فقط آدمها نیستند که اگه زیاد تحویلشون بگیری، خراب می کنند! ماشین را هم اگه خیلی تحویل بگیری، می شه این بابا...
بفرمایید چایی حالا.
داشتم فکر می کردم ما که نه ارز خریدیم نه طلا. خوبه بریم یکم کنسرو لوبیاو تن ماهی و چمیدونم حبوبات و اینها بخریم، بالاخره با این هنری که بزرگان به خرج می دن، عنقریب باشه که دیگه چیزی گیر نیاد!
هان؟
بد می گم؟
می گه، با یک زیرپیرهن و یک شلوار راه راه افتاده بود کف حیاط و ، خونین و مالین، داشتند بهش فلان قلب می دادند...
گفتم خاک تو سّرش! بگو اینهمه پول داری، اقلا کت شلوار بپوش تو خونه ات!!
خدایی، خب واسه یک زیرشلوار راه راه و یک زیرپیرهن،
و الان یک کفن سه تکه با یک مشت پنبه،
لازم بود خون ملت را بکنی تو شیشه؟
می مردی مزدشونو می دادی؟
بخواب که آزمون تو تمام شده است... مردود، از نظر من!
...
نظر من چه اهمیت داره این وسط؟!