برق وصل کردم به سیم آنتن تلویزیون،

رفتم رو پشت بام، می بینم هیچکدوم سیمها برق نداره!

یعنی چی ممکنه شده باشه برق؟!!

حالا باید تاریک که شد برم، شاید نور زیاد بوده نتونسته ام نور فازمتر را ببینم.

پنجا تا سیم تو یک خرطومی می ره پایین و معلوم نیست هر کدوم تو خونه کی داره می ره. بر و بچ هی گفتند نکن، کار تو نیست. کلی تو دلمو خالی کردند. ولی نمی شه که آدم برای هر کار کوچیکی بیفته دوره که یکی بیاد براش انجام بده. بذار کشته بشه کسی که از انجام حداقل کار هم ناتوان است!

والله!

امروز اسباب کشی کردیم تو اداره. فهیمه از اتاقش اومد تو سالنی که ما هستیم. چقدر خاک به همه چیز بود! چقدر گزارش این سالها نوشتیم و هیچ بر هیچ! الان حتی نمی دونم چیا نوشتیم که اگه لازم شد برم بردارم. فقط می دونم یک عمر تلف کردیم تو این مسخره بازی ها.

اتاق را تاریک می کنند و می شینند، من خلقم تنگ می شه!  حس قفس بهم دست می ده! چندسال قبل هم که از پیش فهیمه رفتم بخاطر همین نور کم اتاق بود. انگار تو پستو کار میکنه آدم! حالا اگه بازم همونجوری شد، جابجا می شم. 

این روزها اغلب دارم کتاب می خونم. هرچند ،همّت فکر کردن و چیز یاد گرفتن هم ندارم! ظهر، شنیدم دلار رکورد زد، اصلا حس از تو زانوهام رفت! برای کی داریم کار می کنیم؟ برای چی؟ ما که قرار نیست با کار کردن چیزی بشیم. هر روز فقیرتر از قبلیم! واقعا دست و دلم نمی ره به کار. اصلا متاسف نیستم که چرا مثلا دلار ندارم یا چرا طلا ندارم یا چرا پس اندازم به ریال است و بی ارزش شده یا هر آینه بانک می ترکه و دودش می کنه. من فقط می بینم انگار بجای زمین سفت، روی تردمیل دارم می دوم! هرچی تلاش می کنم سر جای اولمم، خسته تر از قبل! نفس بریده تر! چه باید کرد؟ این چه استضعافی است؟ یادمه ده پونزده سال قبل کلی واسه خونه ام وسیله می خریدم. همه وسایل برقی ام از اون زمان است. الان فقط نگاه می کنم ناخودآگاه می گم گرون است، می خوام چکار! رد می شم!