یک شلوار لی فیلی خریدم.

رنگ فیلی.

قشنگه. یکم واسه اینکه چسبون نباشه و کسی به گناه نیفته، ناچار شدم تنبون گشاد تری بردارم که حتما به کمربند نیاز داره. قشنگه ولی.

درباره زن و شوهر، تعبیر قران اینه که شما لباس اونهایید، اونها لباس شما.

حالا ما که زن نداریم قرار نیست لخت باشیم که!

لباس می خریم!

107 هزار تومن بیشتر نشد.

هفته پیش همکارم اومده بود، رو صندلی روبه رو نشسته بود، دم پاچه های شلوارش ریخته بود.

چک کردم، مال من نریخته ولی، لزومی نداره بریزه تا بعد شلوار نو بخرم که

اون یکی کمربندش روش ریخته است

واسه کی؟

الان که اوج جونی است و شیک بودن، یک کمربند نمی خرند که ده هزار تومن بیشتر نیست، اونوقت وام های آنچنانی و خانه های بیش از وسع!

نمی دونم. شاید اونها درست می کنند...

فروشنده بهم می گه شما مجردی درسته؟

یک لحظه جا خوردم! چرا باید این حدس را بزنه؟! 

می دونید، چون امسال سه مرتبه تا الان ازش چیز خریده ام. لابد کسی تا مجرد نباشه نمی تونه هر چهل پنجاه روزی برای خودش یک خرید بکنه

وگرنه، چرا باید می تونست درست حدس بزنه؟ 

آقایون حتما با خانومشون می رن خرید؟ تنهایی، هرگز؟

نمی دونم

مهم نیست...

 

استاد افشین:

آخ دلم!

امشب عجیب مستم من

از تنهایی خسته ام من

جونمو بخوای می دم من

...

آره مستم که مستم

ببین چشم خمارت

چه کاری داده دستم

جقدر چشمات قشنگه 

خمار مشکی رنگه 

دلت همرنگ چشمات

بگو با من یکرنگ

بابا بد ذاتی کردم

به حرفات گوش نکردم

حالا عاشق شدم من

چیه درمون دردم!