عموما بهار، فصل جفتگیری مخلوقات، یک فصلی هست که اگه کسی گهی خورد،

خورد!

ولی اگه نخورد باید صبر کنه تا سال آینده!

با اینحال، من این روزها یک حالی ام،

که داشتم فکر می کردم چی توصیفش می کنه،

 دیدم به قول شاعر،

 یک معشوقه می خواستم،

 یک معشوقه می خواستم!

 یعنی ها،

اونقدر که دلم سفر می خواد،

اونقدر که حضور می خواد،

اونقدر که حسّم پر است و لپک می زنه و هیچکس نیست خرجش کنم،

خودم در تعجبم!

واقعا می گم، اگه تو بهار دلت می خواد سکس کنی، الان اونم نمی خوام. یعنی می خوام بگم وزن و زور اونم افتاده رو حسّهای دیگه، شاید یک غذ ا خوردن دو نفره تو یک رستوران خوشمزه، و نه لزوما استریلیزه، از دو سه دور غلتک زنی بیشتر بهم حال بده!

حیف که ما بدشانس بودیم تو این ماجرا...