عرض به حضور انورتون که من هنوز دستم درد می کنه. هنوز نمی تونم چیز سنگین با دست راستم بلند کنم. از تو شونه درد می گیره و ول می کنه! انگشت شستم هم مشکلات داره. انگار دچار فروریزش استخوانی شده باشه! نمی دونم چیه ها. فقط می دونم دستم درد می کنه. فلج نشده ولی مشکلات دارم باهاش.
امروز، مثلا جمعه بود، از اول صبح دستم به گزارش نویسی بند بود واسه پروژه ای در افغانستان. حوالی ساعت ده رفتم خونه داداشم اینها، یک فریزر رو باید از حیاط می برد تو آشپزخونه. کم مونده بود سر بخوره و دااااااااغون بشه! به هر زجری بود بردیمش بالا. به خیر گذشت.
بندگان خدا هیچی وسیله نداشتند تو خونه شون، درگیر اسباب کشی و بشور بساب. خوب بود مامان دعوتشون کرده بود ناهار. دیگه از اونجا اومدم رفتم دوغ گوسفندی خریدم و نون خونگی تازه و روغن آفتابگردان و یک مرغ دیگه.
مرغ شده کیلویی ده هزار و اندی. یکدونه مرغ شد هجده هزار تومن! خدا لعنت کنه آخوند را.
یک بابایی سفارش جوجه داده بود. براش خرد کرد و شست و همونجا یک نیم لیوان آبلیمو خالی کرد روش و یکم نمک و یکی دو قاشق ادویه که نمی دونم محتویاتش چی بود. یکمی هم یک مایع قرمز ریخت که من فکر کردم شراب است بعد که پرسیدم گفت رنگ است. مثلا زعفران. خلاصه یکم هم زد و ریخت تو پلاستیک و تتمه مایع رو هم شاری ریخت روش و داد دست طرف! جوجه ما ولی خوشگل تر شده بود به نظرم. پیاز و زعفرون فقط زده بود مامان. رنگش فوق العاده شده بود.
با اینهمه، از عصر که راه افتادم دلم یک خوردنی خوب می خواست. نمی دونستم چی، ولی تمام ذهنم تو شکمم بود. آخرش کنار خیابون ایستادم و با مکافاتی از تو دبّه، آش خوردم! یکم بهتر شد حال روحم. الانم اومدم خونه یک تغار دوغ گوسفندی با نمک فلفل و پونه. منتهی، راستش چیزی که دلم می خواست و نمی دونم چی بود رو نخوردم. نفهمیدم چیه راستاش
سر راه رفتم شرکت. چندتا فایل که قبلا آماده کرده بودم را باید برمی داشتم برای پروژه افغان هرچند، این رفیق ما الان که بهش می گم اشکالات داده اش کجاست، آستینشو کشیده بالا و داره داده ها رو جور می کنه! بدم میاد از اینکار. خیانت است به صاحبکار. منتهی، اشتباه کرده اند دیگه. باید پامال کنند یک جورایی.
تا دم شرکت بودم یک پرایده، ساقی محل، نزدیک پنج تا مشتری را راه انداخت. اغلب جوان. بعضا بچه سال. به سرعت، می رفتند سوار ماشینش می شدند پول می دادند اونم از تو یک کیسه جنس رو می داد. خیلی روان معامله انجام می شد. خیلی روان. منو به تخمش هم حساب نکرد مرتیکه. و نسل جوان...
خوششون باشه.