نمی دونم این چه سرّی است که هیییییییییچ دلم نمی خواد واسه کسی کاری بکنم

یعنی وقتی بهم می گن، انگار ترجیح می دم بکشنم تا بهم کاری را بگن

باید خودم بخوام

وقتی خودم می خوام، شده گشنگی بکشم، معطلی بکشم، منتظر بشم هزینه کنم هرچی، انجامش می دم منتهی، وای به زمانی که کاری رپ دلم نخواد، و ازم بخوان.

خیلی هم شفافم ها. قشنگ اگه بخوام میگم!یعنی اصلا کسی در مواجهه با من بلاتکلیف نیست. و فکر کنم این خوبه.

 

نمی دونم اسمش مسوولیت گریزی است، سلطه ناپذیری، فرمان ناپذیر، چی...

نمی دونم.

فقط می دونم خوب نیست.

آدم تنها می مونه اینجوری. یا شاید از بس تنها مونده اینجوری شده . نمی دونم...

از قدیم هم همینطور بودم. یادمه یک زمانی با این آبجی فرنگی تو مشتاق، خیابان مهرآباد می نشستیم. اونجا بیشترش پارک و ویلا بود و مغازه کم داشت. باید راه می رفتی واسه خرید. یک عصری اومدم خونه ،خواهرم گفت نمک هم نداریم! منو کارد می زدی خونم در نمی اومد! که چرا اینو با بقیه لیست با هم نگفتی! 

نرفتم بخرم! یادمه یک چیزی هم بود که باید نمک می بود حتما. نمی دونم چی. منتهی...

بد است. بعضی عادتها، سالیان که می گذره، رسوخ می کنه تو آدم. نه اینکه نشه کاریش کرد. از قضا تو یکسری رابطه ها اونقدر نرم و منعطف می شی که خودت باورت نمی شه. اون زمان حواست هست ،از خودت تعجب می کنی، منتهی با خودت می گی ها اینه! می گن آدم بزرگ می شه! من دارم بزرگ می شم! قبلا که از کوره در می رفتم بچه بودم. بچگی می کردم. تحملم کم بود. ناسازگار بودم. الان بزرگ شده ام. دارم بزرگ می شم. یعنی ذوق خودتو هم می کنی ولی،

می گفت 

می گر چه حرام است ولی تا که خورد

آنگاه چه اندازه خورد، با که خورد...