یاد فیلم دورافتاده افتادم،
cast away
تام هنکس
خاله خانوم اومده بود خونه و یکم پیشتر که لباس پوشیدم برم برسونمش، وقتی سه تا پله را بی اینکه دغدغه ای داشته باشم سه سوته رفتم پایین و داشتم کفش می پوشیدم و بعد متوجه شدم بخاطر زانو درد، خاله رو زمین صاف نمی تونه راحت راه بره، چه برسه به پله ها،
یاد اون صحنه آخرهای فیلم تام هنکس افتادم که مهمونی تمام شد و همه رفتند و تام، فندک رو چند بار جلو صورتش روشن می کنه، خاموش می کنه، روشن می کنه،...
یک حرکت خیلی خیلی عادی، که تو یک شرایطی، یکی از انجامش خیلی خیلی عاجز است...
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد ۱۳۹۷ ساعت 22:59 توسط آرش
|