جمعه، یک ایمیل داشتم که رزومه کاری ازم خواسته بود.

خب خرجی نداشت و فرستادم. با ذکر دو سه تا اشکالاتی که بعدا ممکنه بگن ای واااااااای، اینجوری بود! خب ببخشید نمی شه.

الان، بعد دو روز، تازه تو عصر روز تعطیل بریتانیای کبیر، یارو ایمیل زده که به به تو کجا بودی من خواب تو را دیدم!

خلاصه فرم مصاحبه فرستاده و سوال و کلی وعده های باغ سبز که آدم فکر می کنه ترزامی مرده است، اینها خیلی سریع و البته تاپ سکرت دارند دنبال جانشینش می گردند!

بگو گمشو بابا! من از میان بخشی از عمرم که پای تلویزیون هدر دادم یک بخشش به نظرم آموزنده بود. اون برنامه ای که به اسم شیادها از بی بی سی پخش می شد و همیشه می گفت اگه دیدید چیزی زیادی خوب و تحریک کننده است، حتما دقت کنید، ممکنه کاسه ای زیر نیمکاسه باشه.

اینم می گه بلیطت رو می دیم و غذا تو می دیم و جای خوابتو می دیدم کونتم می دیم! آره! هیچکس هم نه همین شما انگلیسی ها! یک موقعی ایمیلهایی از شاهزاده فلان کشور آفریقایی داشتم که یک عالمه پول باباش تو بانک سوئیس بلوکه شده بود و فقط مثلا دوقرون لازم داشت که بتونه مثلا باهاش یک حساب باز کنه و اون پول رو منتقل کنه به حساب خودش و بعد سهم منو بده!

فکر کن! چی فرض می کنند آدم رو؟!

هرچند، داستان موش خونه ما یادتونه؟ وقتی داشتم براش تله می ذاشتم همه اش به خودم می گفتم غیرممکنه بیفته توش! مگه مرگ باباش و باقی ایل و تبارش یادش رفته؟ مگه این تله بودی جسد اونها رو نمی ده؟ غیر ممکنه. راستش پیش خودم خجالت هم شاید می کشیدم که الان که دارم طعمه می زنم سر تله موش، این موشه یک گوشه نشسته و داره نگاهم می کنه و به ریشم می خنده که برووووووووووو، خر خودتی!

اما بعد! در کمتر از یک شبانه روز، گردن موش گرامی درست زیر همون فنری بود که شکم باباش! قشنگ به همون تله کشته می شد. با همون مکانیسم! فقط شاید باباش از روبه رو به تله تقارب می جست، این زبلو از بغل! شاید باباش پاشو رو تله گذاشته بود، این ابله دمش. شاید باباش هوس نون پنیرش شده بود، این خیار...

 

هعی

آدمیزاد خام طمع.