عنکبوت
مدتهاست که تو وبلاگ خودش نیست،
تو وبلاگ منم نیست،
پیامک ها رو هم جواب نمی ده!
...
چه مسخره می شه گاهی اوقات،
رابطه هایی که دلت برای کسی که نمی شناسی می تپه!
فکر کن. همین خیلی از شماها. حتی منو به چشم ندیده اید. تعریف و هویّت و ماهیّت من برای شما یک وبلاگ است، یکی دو تا شماره موبایل. وب که به روز نشه و شماره ها که جواب داده نشه، حتی قبرمو هم نمی تونید پیدا کنید چه برسه به خودمو! بعد تو این میون، مسخرگی ماجرا به اینه که آدم تو رابطه هایی که از تار عنکبوت سست تر و بی دسترسی تر است، یک گاهی، دلش برای یکی بتپه! دلش تنگ بشه! حسّش درگیر بشه! فکر کن!
ملیح را یادتون میاد؟ خیلی سال قبل وب میومد. یکی دو سال قبل باباش رحمت خدا رفت. نمی دونم چطور امروز یادش افتادم. بهش پیامک دادم. هیچ واکنشی...
شاید فردا، پیامکم برگشت بخوره...
شاید نه، دیده، به تخمش حواله کرده!
نمی دونم
لیلی هم بود، اونم سالهای سال قبل، اهل قزوین.
اونم یک زمانی شاید هر روز ازش خبر داشتم. میومد وب، بعدها تلگرام یا واست آپ، نمی دونم، ولی بهرحال بود. زنده بود. آدم بود. تا از یک زمانی، دیگه تمام! شتر دیدی ندیدی! نیست و نابود!
نمی دونم کار درست چیه. فقط می دونم آدمیزاد این دوره، خیلی تنهاست. خیلی خیلی تنها.
چند هفته قبل یک خانومی اومد سر مزار پدر. مسن بود و زبون می ریخت. نمی دونم چه کاره اداره بود که بابامو می شناخت و تکیه کلامهاشو در تمسخر ریش و پشم سالوس هم قطارهاش به یاد می آورد... چندتایی اش را که یادش می اومد گفت... چگونه ای برادر! خخخخخخخخ! راست می گفت. یادمه اینو. اون زمان که خواهر و مادر همه ملت به گا رفت و همه با هم خواهر برادر شدند، بابای مرحوم ما این شده بود سلام و علیکش تو آبادی! به هرکدومشون می رسید بلللللللللللللند می پرسید چگونه ای برادر ! خخخخخخخخ و خب اونی که باید می فهمید که این لفظ انقلابی فشارش رو کجاست، کجای محاسن طرف رو نشونه گرفته است. چی داره بهش می گه در لفافه ای که هییییییییچ کاری اش هم نمی تونه بکنه...
یادتون نمیاد، یک زمانی لامپ، کوپنی بود! لامپ! نگاه لوستر خونه بکنید! لامپ! تعدادی محدود...
چی دارم می گم...