بالاخره شما زن یا شوهر یک بابایی را میاری می کنی زندان. خب نیاز این بابا که رفع نمی شه که. باید بتونه هر ازگاهی که البته با جلب رضایت امرای زندان، از رئیس تا سرباز دم در هست، یک خاکی تو سرش کنه! باید یک فضایی باشه واجد امکانات، که ملاقات کننده بصورت آخته بیاد و ترتیب ملاقات شونده را بده، یا برعکس. اینجوری دیگه زندانی ها ترتیب همو کمتر می دن!
از زبون آقایون میگه سک س صبحگاهی خوبه،
به شرطی که تو زندان نباشی (چون اونجا خودتو می زنند به سیخ!)
همین
فعلا
راستی این رفیقمون دیشب یک نصفه شب ابراز حیات فرمود. گویا دستش به اسباب کشی بند بوده. من پیش خودم گفتم نکنه جلبش کرده باشند. درست که هیچ کاری به اینها نداره ولی حکایت روباهه است که از جنگل می گریخت پرسیدند چته گفت هرکی سه تا خایه داره، تمام سه تاشو می کشند. گفتند مگه تو سه تا داری؟ گفت نه! ولی اول می کشند بعد می شمارند!
اینو اونروز خوندم بهتر بذارید اینو بگم براتون.میگه یک قاطری گیج بازی در می کنه و می افته گیر یک روباه و یک گرگ.
می خواستند بخورنش، می بینه در بد وضعی گرفتار شده، دست به حیله می زنه. می گه رفقا، بابای من یک وصیتی به من کرد که من گوش ندادم و سرنوشتم شد این که می بینید. اگه صلاح می دونیداقلا اون وصیت را بدم به شما که از این پس زنده اید، بلکه عاقبتتون مثل من نشه. وصیت بابامو رو نعلم نوشته اند. بخونید که حرفش رو زمین نمونه خلاصه.
گرگ رو می کنه به روباه، می گه عموزاده پدر من منو مکتب نذاشت. تو که مکتب رفتی و سواد داری بخون ببین چی نوشته. روباه همینکه می ره که بخونه رو نعل طرف چی حک شده، یک جفتک مفصلی می خوره و پرت می شه اونسمت. گرگ، تا می بینه رفیقش ناکار شد پا به فرار می ذاره در حالی که می گفته پدر خدا بیامرزتت که منو نذاشتی مکتب! و گرنه الان من مرده بودم بجای پسر عمو