فردا صبح، یک کوه ظرف که بشورم، بعدش می تونم برم اداره. باید یک مبلغی واریز کنم خرج پایان کار و .... البته حسابدارشون نیست و شماره حساب را هم نذاشته! منتهی باید برم که فکر نکنند فرار کرده ام.

بعدش می رم خیابان خیام، پل شیری. اونجا یک آبلیمو گیری مفصلی هست، باید یکم آبلیموی طبیعی بخرم ببرم آبادی

بعدش که برسم آبادی باید برم دارایی، مامورشونو بردارم ببرم یک جاهایی را باید بازدید کنه گویا

بعدش خرید کنم لابد

عصر بریم سر مزار. اگه بازم عکس سنگ کنده شده بود، باید بچسبونمش...

برگشتن، لابد باید شیر بخرم که ماست درست کنیم

بعدش...

نمی دونم

چندین ماه است که هیچ جمعه ای مال خودم نبوده، و این واقعا آزارم می ده! تصور کن، هفته هایی که یا باید بری اداره سر کار، یا باید بری آبادی سر کار! این خوب نیست. فرسوده می کنه آدمو...