یکم نشستیم تو حیاط، منتظر اخوی بزرگ

مامان گفت این هفته رفته به خاله اش سر زده است

خاله ها و دایی هاش، خان زاده بوده اند، روزگاری. الان اما به ناملایمات روزگار، اوضاع خوبی ندارند. شاخص نیستند در واقع وگرنه گرسنگی نمی کشند

یکی از چیزهایی که این روزهای حضرات را رقم زده، خشکسالی است. زمانی که میراث خان را تقسیم کردند به هر کدومشون باغهای با ارزشی رسیده و اون زمان تا شده در حق همدیگه و بخصوص خواهرها اجحاف کرده اند تا رسیده اند به امروز روز

الان، باغ جلوی چشمشون خشک می شه و خاک می شه و آنچه رسیده و آنچه بعدها خودشون کشته اند، جلو چشمشون نابود می شه، روزانه!

میگه هر دفعه 400 هزار تومن آب می خرند می برند می ریزند پای درخت! به امید اینکه زمستون برف بیاد و نجات پیدا کنند منتهی، الان که چند سال ازین برنامه گذشته و هرچی عادشون شده بوده را صرف خرید آب و سیمانی کردن جوبها و ... کرده اند، دیگه ایمان پیدا کرده اند که برفی نمیاد! حالا آورد سالهای قبل را هم از کف داده اند!

خدا خیلی بی رحمه. نه؟

فکر کن! 

گردوی باغ فلانی زبانزد بوده! رو شاخه می خریده اند! الان؟

ملاک حال افراد است که قامتها خمیده و درختها پژمرده و امیدها به یاس گراییده! و خدا عاقبت همه را به خیر بکنه! می دونید! این که طرف بچه که بوده چی داشته، نوجوانی چی داشته، جوانی و جا افتادگی و میانسالی و الان، یعنی سراسر سرازیر! حتی اون زمان که قرعه می کشیدند و باغ بین خودشون قسمت می کردند و به هم رحم نمی کردند، اون زمان اگه فکر می کردند میراث بهشون وفا می کنه و برد کرده اند، الان که نگاه می کنند، می بینی که نه! وزر بوده و وبال! 

مامانم می گه سهم مادرش رو ازش می خرند، که از یکی دیگه از باغها بهش بدن. خرید انجام می شه، واسه فروش دبّه می کنند! مادربزرگ به بابای ما پیشنهاد می ده شریکی بخرند. و پدر همراهی می کنه اینبار. تو جلسه مذاکره، بابام می بینه چشم حضرات دنبال مال است، منصرف می شه. دو سال بعد، به قیمتی خیلی کمتر از آنچه پدر راضی شده بوده بخره، می فروشند به غیر!

من تجربه این کار رو دارم. اون زمان که خط موبایل به یک میلیون می رسید، یک خط ثبت نام کردم. قرعه اش دیر در میومد، این خطی که الان دارم را خریدم. بعد امتیاز اونی که ثبت نام کرده بودم را خواستم بفروشم. بخاطر بیست سی هزار تومن، ندادمش به همکارم، بردم بازار فروختمش

نشون به اون نشون که تمام این پول را دادم تا هی رفتم هی اومدم تا چک طرف پول شد!

سالها قبل بود. اما یادم موند! بعد با این تجربه، ماشینمو مفتی فروختم!

خخخخخخخ

کلا، دور از جون من وشما، می گه ابله را نمی بینی مگه اینکه افراط می کنه یا تفریط!