عرض آدمها
یعنی فلسفه اش چی می تونه باشه؟
چرا؟
از اونجا که هیچکس فکر نمی کنه روزگاری خواهد مرد، کسی هم قبل از مردنش نمی ره اموالشو به اسم وراث بکنه. بابام همیشه می گفت دالان مرگ دراز است! می گفت ممکنه طول بکشه. مریضی، از کار افتادگی، ... واسه اون روزگار و حسب چیزهایی که دیده بود و شنیده بود، می دونست که اگه بی پول باشه و تو اون دالان دراز گیر بکنه، به خواری خواهد افتاد! بحث عدم اطمینانش به ما نبود. خیلی دیده بود که اولاد به درد پدرمادرش نخورد بخصوص در شرایط مفلسی و نداری والدین.
واسه همین، نه به فکر خودش رسید، نه ما جسارت می کردیم که بگیم، و نه اصلا انتظار داشتیم به این سرعت از بین بره. بخاطر همین، الان افتاده ایم گیر دارایی! از قوانین هم اطلاع نداریم، هر جوری ببرند، ما از دست داده ایم!
مهم نیست.
این که می گم طرز فکر خطرناکی است، خیلی خطرناک! آدم را از تکاپو باز می داره اما، آدمیزاد باید یک جایی از زندگی به این برسه که بسنده کنه! باید بفهمه که مسابقه نیست! باید بایسته، باید ندوه، باید نفس بکشه، باید اطرافشو ببینه، لذت ببره، کمک بکنه، در واقع پهنای زندگی اش را یکم زیاد کنه و حرص نزنه. معلوم نیست چی می شه و آینده ای که تو ذهن هر کسی هست، دقیقا چند روز، چند ساعت، یا چند دقیقه هست حتی! الان که گرفتار شده ام دارم فکر می کنم پارسال که تمام وقتم مال خودم بود چقدر می شد مسافرت برم و نرفتم! الان هیج تعطیلاتی دیگه ندارم! فکرکن!
یکم به عرضتون دقت کنید! یکم بیشتر