فکر کن! مثلا چه تصوری از قیافه من داشته که وقتی دیده، اینجور گریخته است؟!
خخخخخ
خدا به دور.
تازه این عکس خیییییییلی از خودم بهتر افتاد. اصلا لقمه تو دهنم بود واسه همین لپّی افتادم وگرنه قیافه واقعی ام خیلی از این عکسی که ملت دیدند کمتره. بهرحال، دیدند دیگه. چشمشون روشن.
رفتم سه تا بطری آبلیمو خریدم، نوده هزار و اندی. زیاد خریدم! خر شدم! باید دوتا می خریدم. بس بود. منتهی اینقدر که خونه من دور است و رفت و آمد نمی صرفه که دیگه خریدم دیگه. حالا تا مدتها یخچال اشغال خواهد بود. البته دوتاش واسه مامانمه. اما خودم داشتم تو خونه نباید می خریدم بازم.
مهم نیست پیش اومده. یک عالمه از یکی بطریها را خوردم تا الان!
تازه شنیده ام که شکر بد است، هی سعی می کنم کم شکر هم بخورم، دیگه شده قوز بالای قوز!
والله
با داوود حرف زدم. تفلیس است. می گه چون غیرقانونی کار می کنه، نمی تونه واسه اهالی تفلیس کار کنه و داره واسه ایرانی هایی که رفته اند اونجا ساخت و ساز می کنند کار می کنه. می گم پول بهت می دن؟ می گه فکر کن نخاله های ایران اومده اند اینجا، حالا چطور می شه ازشون پول گرفت، خودت حساب کن دیگه!
خیلی سخته. طرف مهندس بود. چقدر زبر و زرنگ بود. الانم هست. اما پاشی بری به غربت، اینقدر نامطمئن، چه کار کنی آخه...می خوام ببینم آیا یک فارغ التحصیل حوزه فخیمه هم این روزها پا می شه بره عراق، بره افغانستان، متاعشو بفروشه؟ می تونه بره منبر بره خرجی در کنه؟ این بابا گناه کرده که درس سخت تری خونده؟
حراج، فقط حراج دریا و خاک و آب نیست. حراج مغزها از اون هم دردناکتره منتهی، به تخم بزرگ ده است...