دیروز حوالی غروب خورشید، تو مجتمع بودم،
یک رسید بانکی باید می دادم به همسایه ام.
رفتم پشت در و زنگشونو زدم...
مرحوم همین چند ماه قبل خانومشو از دست داد. اصالتا اهل رشت هستند و کل مراسم را هم تو رشت گرفتند، اینجا یک جورهایی از دست فامیلهاش فرار کرده است.
دخترش با خانواده چهارنفره اش اصفهان است و چندماه قبل ما نتونستیم براشون یک واحد خالی پیدا کنیم که نزدیک باباش اقامت کنه و بهرحال کمک حال هم باشندولی چند سال قبل یک واحد اجاره ای همینجا داشتند...
در باز شد،
یک دختر بچه ترکه ای،
سفید،
با موهای بلند روشن بافته شده در دو طرف سر،
لای در ظاهر شد.
عین تمام یکسالی که تو مجتمع ما ساکن بودند و این بچه حتی یک کلام با من حرف نزد،
همونجوری با شش دانگ حواس جمع ولی لاااااااال،
فقط نگاه من کرد!
جواب سلامم، فقط نگاه بود!
جواب لبخندم، همون نگاه!
بهش گفتم بابا بزرگت خونه است؟
فرز بر می گرده داخل و جییییییییییغ می کشه
آقاجووووووون، آقا جووووووووووون!
می گم الهی الحمدلله که بچه زبون داشت!...
می دونید، یک گاهی یک منظره هایی تکرار می شه در طول حیات هر نفر.
این منظره رو، انگار من بارها و بارها و بارها دیده ام!
دخترکی با چشمهای گرد سرشار از هوش و انرژی که انگار تو همون چند دقیقه ای که رو به روی من ایستاده و انرژی هاشو مهار کرده نه تکون می خوره نه حرف می زنه، انرژی هاش از چشماش داره فوران می کنه بیرون!
و بعدش جیییییییییییغ!
صدای بچه گونه در منتهای ظرفیت فرستنده،
بی هیییچ قید و کنترل و فیلتر و حفاظی،
...
چقدر دلم تنگ شده ...