یک آن، متوجه شدم که زیرلب، زیر مغز، هی دارم با خودم تکرار می کنم یعنی چی ام شده است؟

از خودم می پرسم من که اینجوری نبودم...

یکم کسالت دارم انگار. تو محیط کار شدید تر، ولی اثراتی از ضعف، سرگیجه های خیلی خفیف...

یادم اومد به مرحوم بابام. زمانی که بیمارستان بود، بی خواب شده بود، مدام از خودش همین سوالها را می پرسید!

یعنی چی ام شده است؟

من که اینجوری نبودم!

و واقعا هم، از سر شب می خوابیدتااااااااااااااااااااااااخودصبح! براش جا نمی افتاد بی خوابی چی هست!

نمی دونم. عصر نوبت اپتومتر دارم. چهار و نیم. می خوام بدون ماشین برم که هم گیر جای پارک نیفتم هم یکم تو شهر، با ملت باشم...

یعنی چی ام شده است؟ ...