نیم ساعتش به تلگرام گذشت
بعدش دیگه به زحمت خودمو به یک تاکسی رسوندم و رفتم تا شریعتی، از اونجا هم پیاده تا مطبّ اپتومتر.
منشی را عوض کرده بود. یک خانوم توپر جای اون نره غول قبلی را گرفته بود.
پیری، به وضوح تو دستهای خانوم اپتومتر به چشم می خورد. اما زبونش همچنان می چرخید و پول در می کرد...
معاینه کرد، نمی دونست عینکهایی که دنبالمه را از خودش خریده ام یا از کسی دیگه اینه که با احتیاط، از لزوم تعویضشون بد می گفت. من تازه با دیدن پرونده ام فهمیدم که اصلا گوشم شنوا نیست! سال قبل بهم گفته بود عینکی که منحنی باشه به چشم نزنم. رو کاغذ کشیده بود. امسال، عینک جدیدمو باز گذاشت و ترسیم کرد، عین قبلی بود! منحنی! می خواست یک فریم عینک تخت بهم بفروشه. سیصد و اندی هزار تومن. زیربار نرفتم. شیشه ها را چک می کرد هی ایراد گرفت. یکی از عینکها که ساخت خودش بود را بهش گفتم خودت ساختی، گفت فریمش تاب برداشته است! زنیکه الدنگ فریم کائوچو حتی اگه تاب هم داشته باشه، من که دارم می بینم داری لنز را بررسی می کنی که! تراش را داری چک می کنی خب چرا کوس می گی؟
قیمت لنز را لنگه ای می گفت! عین این که بری کفاشی، بهت بگه دمپایی لنگه ای مثلا ده هزار! خب مگه کسی هم لنگه می خره ازت بزغاله! چرا اینجوری ملت را چرب می کنید؟
سرجمع یک عینک می شد حدود 500 هزار تومن. یادم افتاد به دبی. سال اول که عینکم تو دریا افتاد، رفتیم امارات مال، عینک قیمت کردیم! از 500 هزار تومن می رفت تا حوالی یک و نیم میلون تومن! جالب بود برام...
اونسال چند روز آخر سفر را من بی عینک طی کردم. سفر به درازا کشیده بود و نمی تونستیم بجز غذا و هتل، هزینه دیگه ای کنیم. خیلی سختم بود منتهی، حیف اونهمه سختی که کشیدم! با اینکه ویزا صادر شد اما، آبجی خانوم نموند و برگشت...
سر بی لیاقت...
الان رفتم پاساژ عزیزخانی، سر رودکی. تو اتوبان دیده بودم که یک آژانس مهاجرتی تبلیغ کرده بود. بماند که هر تابلوی تبلیغاتی بزرگراه که می بینم یادم به شریکی می افته که نامرد از آب در اومد تو شراکت ...
اون آژانس، به شمس آبادی نقل مکان کرده بود...
برگشتم خونه. دنیای ما شده دنیای مجازی و اینترنت. همدممون وب...
می خوام استنبلی پلو درست کنم امشب ، اگه خدا قبول کنه انشاالله...