مرغ کرچ
که من باز هم مورد سو استفاده قرار گرفتم!
می گم باز، ولی نمی دونم بارهای قبلی را براتون گفته باشم یا نه بهرحال اما، الان که اینو بگم متوجه خواهید شد که از من به کررررررررررررات، سو استفاده شده است!
ابیوز، به قول خارجی!
آی گات ابیوزد!، فکر کنم!
ماجرا اینه که هنوز یک ماه از سفر خانواده محترم آبجی خانوم نگذشته، زنگ زدند که پیش اومده ما بریم شمال! می شه لطفا بیای بمونی خونه ما؟
خب، دفعه قبل که همین سی چهل روز قبل بود، من واقعا اذیت شدم! دفعات قبل تر هم همینطور. درسته که اینجا به محل کارم نزدیکتر است و برام غذا می ذارند و الخ منتهی، مسوولیت داره! من ترجیح می دم زیر بار هیییییییچ مسوولیتی نرم! حتی زن نمی گیرم بخاطر مسوولیتش! وگرنه گرفتن و کردن و ول کردن که کار همه است! شش انگشتی بودن لازم نداره که! منتهی،
اینبار یک کاری هم اضافه شده بود غیر از خالی نبودن خونه و آب دادن به گلها، اونم ایفای نقش مرغ کرچ!
ماجرا اینه که شازده بچه خواهر ما یک کارتن پلوپز از مامانشون گرفته و یکم سیم و پیچ از باباشون، نشسته یک دستگاه جوجه کشی درست کرده است!
بعد هم تخم نطفه دار گیر آورده و از دو هفته قبل دستگاهشو راه انداخته و تخم گذاشته که جوجه کنه!
یک لامپ توی این کارتن جاسازی کرده که به یک دیمر وصل شده و با کم و زیاد کردن این دیمر، دمای مطلوب را ایجاد می کنه
یک فن کامپیوتر هم حالا با تشکیلاتی گذاشته اون تو و ظرف آبی و پارچه ای معلق که با مویینه آب بکشه بالا، فرمت کولر تقریبا، که باهاش رطوبت محفظه را تامین کنه
یک سری مکانیزم (به قول عمرانی ها) درست کرده که تخم مرغها هر پنج شش ساعت از این دنده به اون دنده بشن و جوجه توشون خسته نشه! نچسبه به پوسته،
(لابد)
دیگه دماسنج و رطوبت سنج و الخ هم گذاشته
اینها را آندوسکپی هم می کنه هر از گاهی و رشدشون تا روز نمی دونم شونزده هم، طبیعی و درست بوده! جوجه شده!
(صبر کنید الان میام. باید برم دما رطوبت محفظه مرغها را چک کنم! الان من در نقش ماااااااادر جوجه هام. دایه در واقع)
خب. چک کردم.
عرض کنم که ، قرار شد که حضرات تشریف ببرند و ادامه ماجرا به عهده من باشه
بهشون گفتم که من از صبح تا عصر اداره ام و نمی رسم به این کار، گفتند خب خیلی خب، دیگه هرچه باداباد.
روز اول که اومدم، دمای کرتونه (کرتونه به فتح کاف، به لونه مرغ می گیم ما)
آره، دمای کردتونه نزدیکهای چهل درجه بود. حالا مجازش فکر کن از سی و شش و هفت دهم باشه تا سی و هشت.
رطوبت که باید بین پنجاه تا شصت می بود، افتاده بود رو 43 !
آقا ما هی لامپ را کم کردیم ،درش رو باز کردیم، نمی دون فنش را زدیم، به مصیبتی اینها نسبتا درست شد یکم. می گم به مصیبت، آخه یکی را باید کم می کردی یکی را زیاد، بعد ابزاری که دستت بود فقط یک لامپ بود که باید کم نورش می کردی دما بیاد پایین و همزمان باید پر نورش می کردی که گرم بشه و بخار تولید بشه و اینها! یعنی یک حکایتی خلاصه.
به هر مصیبتی بود دیگه این نزدیک به نشون شد و شب شد و فردا صبح شد و ما از بس از پله ها بالا رفتیم و پایین اومدیم، از کون و کمر افتادیم. فردا صبحش دیگه همه چیز مرتب، به دل خوش جوجه ها را به خدا سپردیم و شما را به جوجه ها، رفتیم اداره.
عصر که برگشتیم، بر خلاف روز قبل که جوجه قلیده بوده، دما افتاده بود به سی و پنج و چهار دهم!
عوضش رطوبت، شصت هفتاد!
یعنی دوباره معکوس!
خلاصه اینبار هم با زبون گشنه هی اینو کم کن اونو زیاد، باز بردیمش رو تراز منتهی، همون موقع یک فاتحه واسه جوجه ها...
صلوات...
این ماجرا طی شد تا فردا صبحش که باز دما افتاده بود و عصر روز بعدش که باز دما افتاده بود و خلاصه چه دردسرتون بدم، این پنج تا تخم مرغی که تو دستگاه جوجه کشی بود بر موجودی دو تخم فائق شد و از بس اذیت کرد، بهشون پیام دادم که بزرگواران، سر راه برگشت لطفا چندتا جوجه هم بخرید، از اینها گمان نکنم چیزی در بیاد!
با اینحال، هنوزم اسیرشونم و هی می رم تنظیم می کنم براش.
دائی از این بهتر داشته کسی از شما ؟! (یادمه مرحوم دکتر آردی داشت انگار. ولی کسی دیگه چیزی نگفت تا حالا)
یکی دو سه ساعت دیگه می رسند و من امیدوارم اینهمه غری که اینبار زدم به گوششون رفته باشه و ددیگه نگن به من این کار را!
خدایی مسوولیت سنگین است! من دلواپس خونه خودم نیستم، سال تا ماه ولش می کنم می رم، ممکن هم هست دزد ببره اما ضرر به مالم زده، نه اینجوری که حیثیت آدم می ره زیر سوال! خب از اطرافیانتون درست استفاده کنید به مولا! خدای تبارک و تعالی حدّ یقف گذاشته برای این مصرف ها! دیگه فوق فوق فوق فوقش، می گه طرف رو بکنید! اونم به شرطها و شروطها! بعضی کارها که گاهی ما با بعضی ها می کنیم، باور کنید از تجاوز سهمگین تر است! روحشون و آرامششونو می دیم به تاراج! صراحتا اینبار گفتم که آقا، من اگه مسوولیت پذیر بودم که زن می گرفتم! چی می گید هر روز می گید من بیام؟ نگرانید، نرید سفر! می رید سفر، خشک شدن ده تا گلدون و غیره را هم بیارید تو صورتحساب! اینها را نگفتم ها. ولی درستش اینه خب. من روم نمی شه بگم نمیام. وقتی می گن، عذری ندارم که نیام. واقعیتش فکر می کنم آدمیزاد باید به یک دردی هم بخوره خب. ما خودمون اون زمان که بابامون بیمارستان اصفهان بود، به دایی خان گفتیم فلانی یک روز بمون خونه ما، مادر اینها بیان ملاقات! حضرت خان عذر آورد! اینقدر بر ما گران تمام شد که باور کنید اگه زمان مرگش من باشم، مگه به زور خاکسپاری و هفتمش را برم! اونم چون اومد واسه بابام! وگرنه یک بده بستونهایی هم هست، منتهی، آدم باید خودش رو هم بذاره جای مردم یک مقدار. خواهر زاده ما درست کاری کرد که رفت سفر و ترجیح داد با بابا مامانش باشه تا با جوجه ها منتهی، اگه وااااااقعا دلش می خواست نتیجه بگیره، خب باید می موند! هم مواظب خونه بود هم تخم هاش!
بد می گم
بفرمایید کشک و بادمجون حالا
قبلش اما سرکشی به جوجه ها
به میّت جوجه ها!
خدایی اینها اگه از تخم در بیان، باید اسمشونو بذاریم نمیر المومنین شماره چهار!