بچه که بودم، از صف نونوایی منزجر بودم. حاضر بودم یکساعت پای تنور بایستم و نون بپزم اما صف نون نرم. مدتها باید معطل می شدی، بارها و بارها نوبتت را ازت می گرفتند به زور یا لودگی، تهش یکمشت نون ناجور می داد بهت، که برکت هم نداشت!

یکبار که نون می پختی، چند روز راحت بود آدم اما وقتی می خریدی، امروز نخورده فردا باز نون نداشت

اون موقع ها اینهمه تو سوپری ها هم نون نبود. اینهمه هم خصوصی پز نبود. محدود بود امکانات

خدابیامرزه پرویز شهریاری استاد و مولف بزرگوار را. می گفت پدرم حالش خوش نبود. مادرم بهم پول داد که برو نون بگیر و بیا. تا خواستم برم بابام اشاره کرد که بیا. مادرم گفت بذار بره و بیاد نونوایی بسته می شه الان.

می گفت من رفتم نون بخرم و وقتی برگشتم پدرم از دنیا رفته بود. می گفت حسرت این موند رو دلم که بابام چی می خواست بگه برام...

 

خدا بیامرزه همه را، از ماندگان تا مردگان...