نمی دونم چرا پای سیب تو حسین آباد کیلویی 12 هزار تومن است اما تو شرینی فروشی های خیابانهای مجاور، اقلا یک و نیم برابر آن!
یک کارگر فقط اونجا بود. با مشتری قبلی من حرف می زد. 25 میلیون خرج دختره کردم، مامایی خوند، الان تو خونه است...
مشتری، طبق روال ما ایرانی ها، یک بدبختی بر بدبختی این اضافه تر داشت! گفت:
می دونم. ما دوتاشو داریم!
سر راه رفتم فروشگاه اتکا. می خواستم ببینم پلوپز چی داره. عجیب بود. بخش لوازم خانگی اش تقریبا خالی شده بود. اونها که مونده بود هم یادداشتهایی داشت که آخرین موجودی انبار!
اینها رو حضرت آقا می دونند لابد.
یک بدبینی می گفت شما به سخنرانی ها که گوش بدی دقیقاً می تونی بفهمی قراره چی نابود بشه! انگار بگی تو سخنرانی ها کد می دن!
می شه یک مدل دیگه، خوشبینانه دید و شنید اونم این که یک عده با عناد و لجاج نگاه می کنند ببینند حضرت آقا چی می گه، درست همونی که سفارش کرده را به گه می کشند!
فرقی نمی کنه خوشبین باشیم یا بدبین! نتیجه یکی است. امروزه، جهیزیه را نمی شه دیگه تدارک دید. نه به لحاظ توان مالی، نه به لحاظ وجود کالا تو فروشگاه!
این با فرمایش جمعیت صد و پنجاه میلیونی مد نظر حضرت آقا در تعارضی آشکار است.
نیست؟
عامدانه است آیا؟
برگشتم خونه و اول از همه باغچه را بستم به آب. انگار من نباشم هیچ موجودی دیگه زنده نیست اینجا. روز به روز عجیب تر می شن آدمها...
خونه، غیرقابل تحمل بود. پر از خاک... یکم تمیز کردم. دو تا لنگ مرغ گذاشتم بپزه که الان می بینم زیرش خاموش شده و، نمی رسه به شام.