خاک مرده انگار پاشیده اند...

 

یادم اومد یک چیز نو هنوزم دارم!

یک پیرهن!

اینم هدیه است!

هدیه یک دوست اینم!

تعجبم از این بود که  چطور اندازه منو درست تشخیص داده است!

پیرهن باب کار زمستون است. گرم با سرشونه های اندازه و برخلاف یک عمر خرید خودم، آستینهای نسبتا بلند! همیشه وقتی سرشونه اندازه می شد آستین کوتاه می اومد، آستین اندازه می شد سرشونه می افتاد از سر شونم (پرنده زنده ای؟ یادت افتادم!)

اما این، با بقیه نمی خوره نسبتا. 

یادم اومد که این یک قلم نو هست هنوزم! تا زمستون اگ عمری بود، اینم می پوشم! کی تضمین کرده که تا کی زنده ام؟!

هی دوست، دستت درست! از رنگش هم خیلی خوشم اومد! خیلی با ابهت است به نظرم. یک آبی سنگین چهار خونه ریز...

یک پیرهن هم چند سال قبل مادر خانومم گرفته بود برام. اونو هم هر وقت می پوشم خیلی همه می گن به به شدی پسر! و باید اقرار کنم مادر خانومم را بسیار بسیار بسیار دوست می داشتم! همینطور پدر زنم...

حیف شد نشد. واقعا دوستشون داشتم...

 

(چیزی نپرسید لطفا...)