جو پای گردنه
احیانا اگه کسی اصفهان قبول شده، خبر کنه. فکر می کنم یک آشنا تو شهر غریب، خیلی غنیمت است. من خودم دانشجو که بودم، و سرباز که بودم، بارها گفته ام اینو، وقتی دو کیلومتر از آبادی دور می شدم دیییییییییگه هیچ احدی فامیلی دوست خانوادگی ای هیچکس را نمی شناختم. روزگار خیلی سختی بود انصافا. بعدها می دیدم خانواد ها بلند می شن دنبال بچه، هم یک مسافرتی می رن هم تا جاش رو معلوم نکنند و خیالشون راحت نشه بر نمی گردند اما من، انگار که از همون بچگی آدم بزرگ حساب شده باشم، کیفم به کولم بود و به امید خدا به غربت، باید گلیممو از آب بالا میکشیدم
نمی دونم روح پدر بزرگوار می شنوه یا نه، ولی یکی از گلایه های من ازش همینه! پدر یک عالمه ازش موند برامون. خونه و زمین و وجه نقد و الخ منتهی، بزرگوار، من الان میراث تو رو می خوام چه کار؟ الان خودم هم خونه دارم هم ماشین دارم هم زمین دارم هم پس اندازی که ،
که پودر شد به لطف حسن.
من اون روزگار نیاز به پول داشتم، پول زیادتر، اونقدر که دغدغه غروب آفتاب رو نداشته باشم. که بدونم حالا اگه خوابگاه من تا عصر هم جور نشد، یک قبرستونی می تونم برم بخوابم! که پادگان حضرت آقا وقتی منو می بره بروجرد، می بره تهران، ساعت دو و نیم عصر پرتم می کنه تو خیابون که سرباز صفر فقط می تونه بمونه تو پادگان. شماها ستوانید، خدمت برای شما از هفت صبح تا دو و نیم عصر!
بعد حقوق چقدر، ماهانه 25 هزار تومن با تاخیر چهارماهه
من چکار باید بکنم؟
می دونی پدر، من که بچه ای ندارم. تو هم که خوب یا بد، گذراندی و رفت، اینها رو می گم که بلکه یکی بخونه، یک ذی شعوری اگه از این وب گذر می کنه و به مرام و منش تو است، بفهمه می تونه باز هم درست تر زندگی بکنه.
یکی بخونه بفهمه ارزش مهمونی و دور هم جمع شدن به زنده بودن آدم است!
من چهل روز از بعد تو برات سفره انداختم، تمامش هنوزم به خرج خودت بود و از برنج و روغن و نمک انبار شده تو خونه ات و پول نقدی تو کمدت اما، همیشه یک سوال مغغغغغز منو می کاوید که چرا خودش نیست! چرا زمانی که خودش بود اینها را خبر نکرد، چرا یک دیگ بار نذاشت، چرا نداد بخورند که خودش یک سیخ کباب مراسم های شصت هفتاد نفری را نبرد به دهن...
آخرین مراسم مفصلی که برگزار کردیم عروسی داداشم بود. حیاط خونه را فرش کرده بودیم و یک آبادی آدم، مهمونمون بودند. خیلی دویدیم! خیلی! هیچکس دست به هیچی نمی زد. هیچکس کمکی نمی کرد. همه مهمون عروسی بودند. من مونده بودم و پدر! اونقدر دولا راست شدیم و بذار بردار کردیم جلوی ملت که آخر شب، از خستگی، رو به مرگ بودم من! ساده نیست، یک عمر عروسی ملت رفته بود و براشون کادو برده بود و الان عروسی پسرش، اومده بودند پس بدن! منتهی، چرا ما تو خونه گرفتیم عروسی را؟
چون اون موقع نه رسم بود و نه سالنی بود! چاره ای نبود. یک گزینه داشتیم فقط
چرا کسی کمک نمی کرد؟
خب، چرا باید کمک می کرد؟ کارگری که نیومده بود! عروسی بود!
خب پس چکار باید می کرد؟
نمی دونم!
فکر کن! واقعا! میمونه آدم! چاره چی بود؟!
خسته ام. از این سبک زندگی کردنم. از گذشته ام. از، از نحوه گذارن این روزهام، خیلی خسته ام...
یکی رفقا فرموده که غلط کن من دوست دارم بیان سر مزارم.
خب رفیق، شما بنویس بیان سر مزارت!
انوااااااااااااااع شکلاتها، شربتهای آلبالویی و زرد، انوااااااااااااااع میوه ها از انگور و موز و شلیل و سیب تا گلابی! فکر کن! گلابی کیلویی 19000 تومن! طرف یک دیس چیده آورده قبرستون، پذیرایی می کنه از ملت!
ما خلیم! نه؟
جذام داریم!
جذام به مغز اهل آبادی زده است! باور کنید! ما جذام داریم!
جذام مغز...