دیشب، پای معامله یک واحد آپارتمان بودیم،

حااااااااالم بهم می خورد!

یک بابا بود، دو سه تا پسر بزرگ، یک داماد

توافق که می شد تا می اومد بنویسه، یکی یک چیزی می گفت! بهم می خورد!

مرده شورمونو ببره با خرید فروش کردنمون حتی!

انواع آیات، شاخ تو جیب کردنها، ترفندها، قهرها...

عه.

اصلا دلم نمی خواست تو همچین جلسه ای باشم. گفتند بیا که بعنوان شاهد امضا کنی تو هم. خب به من چه! که چی؟

چهار ساعت فقط جلسه اش طول کشید، با رفت و برگشت شش ساعت تمام...

واقعا دلم نمی خواد کاری برای کسی بکنم. خسته ام. دلم می خواد فقط ولم کنند! فققققققققط!