خیلی بلند نبود، اما، دلم کشیده بود مرتبشون کنم.
شام دیشب رو باز گذاشته ام، گرم بشه یک وعده غذا بخورم! این هم نشد زندگی که من می کنم! ناهار ساعت چهار و نیم عصر!
وضع مملکت هم که هر روز آشفته تر از قبل. می گه خودرو ساز گفته ولم کنید! گفته بذارید من 5 درصد زیرقیمت بازار می فروشم فوری، ملت حال کنند! یعنی رو که نیست! واقعا حرفی نیست این غده سرطانی را ول کنند اما ورود ماشین خارجی را هم با حذف گمرکی آزاد کنند من ببینم فرغون اینها رو دیگه کسی می خره به این قیمت!؟ دقیقا احساس می کنم خانواده ای شده ایم که پدر ضعیف شده و برادران هرکدام داعیه یک خلافت اند! صاحب نداره این مملکت؟ اون که نداره دلشوره و ناراحتی داره اون که داره دلشوره و ناراحتی داره! خب این چه عاقبت یزیدی است که تدارک دیده اید واسه ملت؟!
از عصر دزدگیر یک ماشین مداااام داره بلبلی می زنه. عین اون حاج آقا سوتک! اعصابمونو خراب کرده نامرد.
همین.
آهان. یک پایان نامه برداشته ام برای یکی انجام بدم! فکر کن! کارم به کجا کشیده من!!!
همکارمه. رو زده، نمی دونم چه کار کنم براش. یعنی می دونم، آنالیزهایی که می خواد را انجام می دم. منتهی، چقدر ازش بگیرم؟! شهریه ثابت یک دانشگاه آزاد دوره فوق لیسانس ترمی چند است؟ یک ترم را ازش بگیرم کافیه؟!!!
نمی دونم. یک بخشی از کتاب صمد بهرنگی را تو اینستاگرام گذاشته بود قشنگ بود:
"...بیشتر ماهیها، موقع پیری شکایت میکنند که زندگیشان را بیخودی تلف کردهاند. دایم ناله و نفرین میکنند و از همه چیز شکایت دارند. من میخواهم بدانم که، راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکهجا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا میشود زندگی کرد. . .؟ "
انقلاب که شد، ثمره اندیشه های صمد و امثال اون بود. نمی دونم چرا ابتر در آب در اومد!